ز حال دل تو چه پرسی؟ مگر نمی دانی

که بسته در خمِ آن هر دو زلفِ پر چین است

حریف گفت: رها ساز و یارِ دیگر گیر

بگفتمش: که وفادار، یار دیرین است

ز آفتاب قیامت مرا نباشد باک

که سایه بر سرم از ظلّ چتر زرّین است

دلا منال! ندیدی اگر جمال نکوش

چرا که جلوۀ او بهرِ چشمِ حق بین است

اگر چه هست حصار دیانتم محکم

ولی ز مستی چشم تو رخنه در دین است

خوشا دمی که دهم جان و چشم بگشایم

که قامت تو چو سروی به روی بالین است.

 

این قطعه (دیوان علامه شهید بلخی) چاپی نیامده است.

+ نوشته شده در  2017/5/24ساعت 20:38  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  |