افتاده بشر، سخت به قلاّب سیاست


یک فرد، رها نیست زاطناب سیاست


زوق است به آموزش این مدرس، امّا


مقصود سیاست شده نایاب سیاست


آن عیب که دی شیخ به خود داشت زتزویر،


امروز کمال است به اصحاب سیاست


این شرع، چه شرعی است ندانیم که در وی


هر فتنه مباح است به ایجاب سیاست


عیش و طرب و شاهد و بزم و می و مینا


پروانه صفت آمده بیتاب سیاست


ترسیم زپی حرمتی قبلۀ عشّاق


کابروی بتان هم شده محراب سیاست


دین و وطن و قوم و زبان پاک ز صولت


بر کهنه عظام است ز اسباب سیاست


تعلّق نه به طاعت تظاهر به عبادات


نیرنگ و ریا جمله ز آداب سیاست


همزیستی و رشتۀ کلتور و ثقافت(1)


حیران شدم از این همه القاب سیاست


هر گوشه گواهی است ز محرومی مظلوم


انصاف کجا رفت ز اخطاب سیاست؟


بس نامه جوانان بنوشتند*، ملل لیک


نه شیخ به راه آمد و نه شاب سیاست


«بلخی» اگر این غفلت و این بستر ناز است،


باید که بشر را بکُشدخواب سیاست

+ نوشته شده در  2022/9/22ساعت 12:56  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 

ما را شرار عشق، به وضع عجیب سوخت


یعنی که هست و بود، از آن یک لهیب سوخت


راحت چو خواستیم دمی در پناه صبر،


از دل خبر رسید که صبر و شکیب سوخت


می خواست رنگ عقل شود زیب این بنا


و این شعله در نخست، از این خانه زیب سوخت


تا خواست شرح عشق کند زیب دفتری


آتش گرفت خانه و کلک ادیب سوخت


بیمارِ دردِ عشق، خلاصی از آن نیافت


کاین تب امان داند، دوا و طبیب سوخت


هر نو بهار داد خبر از وصال دوست


ورنه خزان پار، دل عندلیب سوخت


ما را خرد چو شیخ اگر هم نصیب بود،


برق جنون دوید به ناگه، نصیب سوخت


خاکش یقین به قهر برد باد نیستی


آن کو طناب مهر ز مکر و فریب سوخت


آتش مزن به هیچ دل، ای سرفراز بخت!


بسیار دیده ایم فراز از نشیب سوخت


مستان کنار تربت«بلخی» به چنگ و نای


او را خبر کنید چو روزی رقیب سوخت*


محبس دهمزنگ-27/1/1340

+ نوشته شده در  2022/9/21ساعت 14:26  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  |