۱ـ ناز عشق است که بر سنبل نسرین آموخت.....

۲ـ کیست عاشق آنکه پیش از مرگ ایثاری کند.....

۳ـ مرو هر سو به کسب شهرت خویش.....

۴ـ راست گویم که ز بس فتنۀ ایام گذشت.....

۵ ـ مدار علم و عرفان ای معلم......

۶ ـ منــــــکه در بستــــان سرو خرامـــان دیدمش......

۷ ـ ای جان بتو پیوند ، تو جانانۀ مــــــا باش......          


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/12/5ساعت 11:29  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 
 

 اشعار بلخی در بارۀ دین       

۱ ـ گفتم به مسلمان که دلت از چه غمین است......

۲ ـ می گفت بشر دین بود اسباب تنزل......

۳ ـ های ای بشر بیاموز درس از کتاب قرآن....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/12/5ساعت 10:32  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 
 

اشعار علامه در بارۀ  خودشان ۱

۱ ـ در کودکی چو راه دهن را شناختیم.....

۲ ـ این دم که یار ، قاتل جان فگار ما است....

۳ ـ ما تن به فنا دادیم تا زنده شما باشید.....

۴ ـ عشق را مفهوم خواهی از من دیوانه پرس.....

۵ ـ دل برد ز ما جلوۀ دلدار چه پروا.....

۶ ـ این دل و آن دلپذیر اگر بگذارند......

۷ ـ زانروز که ما در گذر عام فتادیم.....

۸ ـ کی غزالان را خبر حال اسیر یوز را.....

۹ ـ آه سحر ای مرهم هر زخم نهانم......

۱۰ ـ آن روز که طرح دل دیوانۀ ما بود.......

۱۱ ـ من ندانم عشق او را در کجا آموختم.......

۱۲ ـ بعد از این کس ننگرد بر جامۀ پارین من.....

۱۳ ـ مستی نصیب ما است که ما یار دیده ایم......

۱۴ ـ آمد از ناز طبیبی که دوایی دارم......

۱۵ ـ من فلسفۀ غیر جدل می نشناسم.......

۱۶ ـ ما مرغ دل ز قید تعلّق رهانیده ایم.....

۱۷ ـ من نه آنم که هوای سرو افسر دارم....

۱۸ ـ من ار فرمان دل باور نمی کردم چه می کردم......

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/12/5ساعت 1:31  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  |