|
۱ـ ناز عشق است که بر سنبل نسرین آموخت..... ۲ـ کیست عاشق آنکه پیش از مرگ ایثاری کند..... ۳ـ مرو هر سو به کسب شهرت خویش..... ۴ـ راست گویم که ز بس فتنۀ ایام گذشت..... ۵ ـ مدار علم و عرفان ای معلم...... ۶ ـ منــــــکه در بستــــان سرو خرامـــان دیدمش...... ۷ ـ ای جان بتو پیوند ، تو جانانۀ مــــــا باش...... ادامه مطلب اشعار بلخی در بارۀ دین ۱ ـ گفتم به مسلمان که دلت از چه غمین است...... ۲ ـ می گفت بشر دین بود اسباب تنزل...... ۳ ـ های ای بشر بیاموز درس از کتاب قرآن....
ادامه مطلب اشعار علامه در بارۀ خودشان ۱ ۱ ـ در کودکی چو راه دهن را شناختیم..... ۲ ـ این دم که یار ، قاتل جان فگار ما است.... ۳ ـ ما تن به فنا دادیم تا زنده شما باشید..... ۴ ـ عشق را مفهوم خواهی از من دیوانه پرس..... ۵ ـ دل برد ز ما جلوۀ دلدار چه پروا..... ۶ ـ این دل و آن دلپذیر اگر بگذارند...... ۷ ـ زانروز که ما در گذر عام فتادیم..... ۸ ـ کی غزالان را خبر حال اسیر یوز را..... ۹ ـ آه سحر ای مرهم هر زخم نهانم...... ۱۰ ـ آن روز که طرح دل دیوانۀ ما بود....... ۱۱ ـ من ندانم عشق او را در کجا آموختم....... ۱۲ ـ بعد از این کس ننگرد بر جامۀ پارین من..... ۱۳ ـ مستی نصیب ما است که ما یار دیده ایم...... ۱۴ ـ آمد از ناز طبیبی که دوایی دارم...... ۱۵ ـ من فلسفۀ غیر جدل می نشناسم....... ۱۶ ـ ما مرغ دل ز قید تعلّق رهانیده ایم..... ۱۷ ـ من نه آنم که هوای سرو افسر دارم.... ۱۸ ـ من ار فرمان دل باور نمی کردم چه می کردم......
ادامه مطلب |