در کودکی چو راه دهن را شناختیم

اول طریق شرب  لبن  را  شناختیم

چندی گذشت گام زدن را   شناختیم

اه از دمیکه رمز سخن را شناختیم

                  بس کید و مکر چرخ کهن را شناختیم

از دفتر حیات ورقها  به هم  زدیم

گاه از حدوث حرفی و گاه از قدم زدیم

گاهی دمی بشادی و گاهی بغم زدیم

با هر پزشک چند صباهی قدم زدیم

                   امراض روح و افت تن را شناختیم

با وضع اجتماع کمی روبرو شدیم

ما هم چو دیگران پی مطلب دورو شدیم

از هر دری سخن زده در گفتگو شدیم

اندر قفای گمشده در جستجو شدیم

                    تا عاملین جور و فتن را شناختیم 

جمعی بیافتیم که دین است دام شان

لیکن مدام جیفه دنیا مرام شان

جمع دگر که درد وطن در کلام شان

ام خجل بود قلم از نقش نام شان

                       ما دشمنان دین و وطن را شناختیم

چون مستبد و شیخ بهم جفت و یار شد

هر یک ز هر طریق بفکر شکار شد

سرمایه ها ز داخل و خارج بکار شد

حق گوی زیر بار و یا فوق دار شد

                        دزدان سنگ قبر و کفن را شناختیم

اخر بهر دری پی درمان   شتافتیم

با کام عزم جان سوی ایمان شتافتیم

یعنی  پی  حقیقت انسان    شتافتیم

جائی   نیافتیم    بزندان    شتافتیم

                     مردان راه عشق و محن را شناختیم

عشق انکه از نخست به یاران ودیعت است

از سوی دوست هادی راه شریعت است

بر سالکان  راه  اساس  طریقت  است

بگذر ز شرح و بسط که رمز حقیقت است

                      همدردی  اویس  قرن  را  شناختیم

تنها نه درد عشق به بلخی نصیب شد

عشاق در شکنجه ز جور رقیب شد

بازی روزگار به مکر و فریب شد

نام غراب هم به چمن عندلیب شد

                       مخفی مباد زاغ و زغن را شناختیم


 

عازم بزم شهادتیم

 

این دم که یار ، قاتل جان فگار ما است

مژگان خدنگ کرده در فکر کار ما است

سعی کند ، به کشتن ما، هر که یار ما است

ما عاشقیم ،کشته شدن ، افتخار ما است

شمشیر تیز عشق ،ز سنگ مزار ما است

زاهد به مسجدم ٫ پی آزار می برد

مطرب مرا به خانۀ خمار می برد

عشق آخرم ، به حلقۀ ابرار می برد

ما را کشیده یار ، سوی دار می برد

ساقی بیار باده ! دم گیر و دار ما است 

 امروز اگر به دیدۀ مردم ملامتیم

فردای حشر ، ما شفعای قیامتیم

مردانه وار عازم بزم شهادتیم

ما با وجود سنگ ملامت ، سلامتیم

گویا که سنگ های ملامت حصار ما است

بهر طمع ، به خلد چو آدم ، نمی رویم

بر چرخ ، همچو عیسی مریم ،نمی رویم

بر صید جام حادثه ، ز عالم نمی رویم

بی زخم تیغ عشق ،ز عالم نمی رویم

بیرون شدن ز معرکه ، بی زخم عار مااست

ای دل بیا و عزم سفر ، سوی یار کن

جان در رهش نثار کن و افتخار کن

بلخی زر وجود تو کامل عیار کن

حافظ حجاب این تن خاکی ، کنار کن

جانان بغل گشوده و در انتظار ماست

۱۳۲۹/در هنگام رفتن سوی زندان


نومید نباید شد

ما تن به فنا دادیم تا زنده شما باشید

برخاک مزار ما مشغول دعا باشید

چو شمع وجود ما قربان شما گردید

روشن گر شمع ما شاید که شما باشید 

در پیچ و شکنج دهر نومید نباید شد

مردانه در این وادی با شور و نوا باشید

یک روز اگر آیید بر خاک مزار ما

قرآن خدا خوانید مشغول ثنا  باشید

با خورد و بزرگ قوم از مهر چنین گویید

با سید خود بلخی داییم به وفا باشید

امروز اگر طوفان بر کشتی ما افتاد

ممکن که شما فارغ از غرق و فنا باشید


شمع آزادی

عشق را مفهوم خواهی از من دیوانه پرس

یعنی از این جسم بی جان جلوۀ جانانه پرس

شمع آزادی چو من پروانه ها بسیار سوخت

رمز وصل شمع را از مردۀ پروانه پرس

چاپلوسان منعمان را چند پرسی کیف حال

حال خوشحالان برو از گوشۀ ویرانه پرس

ای که بهر هر زمستان می خری سامان لوکس

این زمستان از یتیم بی سرو سامانه پرس

خام طبع از غمزۀ دلدار کی دارد خبر

از مزار جان سپاران جلوۀ مستانه پرس

کشتگان عشق را آخر نفس یک گفته است

این حکایت از دم شمشیر بی باکانه گفت

گر ندانی خون عاشق تا کجا ها سرخ کرد

رو معما از لب معشوق مشتاقانه پرس

شور شیرین کس نمی دانست اندر خون کیست

از دهان تیشۀ فرهاد این افسانه پرس

نشنوی امروز آوازم ولیکن بعد مرگ

نالۀ زار من از دیوار محبس خانه پرس

بلخی از آزاد نفسان راز آزادی مجوی

از شهیدان وطن این راز آزادانه پرس


این دل و آن دلپذیر اگر بگذارند

صبر کنم زود و دیر اگر بگذارند

جان نسپارم به پیش نرگس مستش

پرش مژگان چو تیر اگر بگذارند

باده ننوشم به پای خم ندهم جان

شاهد و بزم خطیر اگر بگذارند

توبه ز صهبا کنم به مشرب صوفی

ساقی و جام اخیر اگر بگذارند

محتسبان را دهند نعمت دایم

آه صغیر و کبیر اگر بگذارند

ترک رذایل خوش است کسب فضایل

عادت ذنب کثیر اگر بگذارند

نالۀ زن بیوه ات قرار ستاند

نرمی و خواب حریر اگر بگذارند

بعد مسافت نداشت منزل مقصود

راهبران قصبر اگر بگذارند

شاه و رعیت به امن و صلح توان زیست

فتنۀ ارباب و میر اگر بگذارند

حاجت کشور به قرض غیر نیفتد

رشوه ده و رشوه گیر اگر بگذارند

هست به نفع همه رعایت قانون

سد شکنان اجیر اگر بگذارند

ما و تو را نیست جنگ بر سر مذهب

مفتی و ملا و پیر اگر بگذارند

خانه به یغما نمی دهیم و لیکن

این همه دزد دلیر اگر بگذارند

نان به حلاوت خوریم بلخی از این خوان

حق غریب و فقیر اگر بگذارند

۱۳۳۸/محبس کابل/ افغانستان


زانروز که ما در گذر عام فتادیم

از مسند آسایش ایام فتادیم

این جنبش و این گردش کون ، از اثر ماست

روحیم ، که در قالب اجسام فتادیم

عقلیم که جولانگه ما ، محور توحید

با گردش تقدیر ، چو اجرام فتادیم

سیرد گران است ز آغاز به انجام

ما پیش ز آغاز ، ز انجام فتادیم

گه بحر و گهی قطره و گه شبنم و گه یم

معلوم نشد ، کز چه به ابهام فتادیم

حل می نشود مشکل این دور وتسلسل

گه زیر و گهی بر ز بر بام فتادیم

مجموع ملایک ز در ما شده ملهم

غم نیست ، گر از مرکز الهام فتادیم

در فلسفۀ تکمیل ، قوامیست تحول

زانروی ، ز اصلاب به ارحام فتادیم

آن قدر یقین شد که طلبگار کمالیم

کاینسان به تکاپوی و به اقدام فتادیم

جز عشق ، کمال دگری در خور ما نیست

صد شُکر ، که از مکتب اوهام فتادیم

این لرزش ما ذره صفت ، در پی نور است

از تابش نور است که سر سام فتادیم

آدم ز یکی دانه به دام است ، ولی ما

دیدیم دو با دام و در این دام فتادیم

زلفش به رخش راهنما گشت ، عجب بین

کز پیرویی کفر ، به اسلام فتادیم

بودیم چو ما راهرو کعبۀ آمال

در صبح سعادت ، ز رهِ شام فتادیم

زاهد نِگَرَد ، جام جهان بین پی فرجام

ما جام گرفتیم ، ز فرجام فتادیم

از گفتۀ واعظ ، نرسیدیم به منزل

با همت مردانه به یک گام فتادیم

زان کام رواییم علی رغم رقیبان

در کام بلا ، در طلب کام فتادیم

در محبس کابل بشنبدیم ز بلخی

شادیم که در بستر آلام فتادیم

ایدوست بخوان این سخن از لوح مزارم

اندر لحدِ خاک ، چو آرام فتادیم

با مرکب هستی ، چو نشد منزل ما طی

مردیم و در آغوش دل ، آرام فتادیم


میکدۀ دل

دل برد ز ما جلوۀ دلدار چه پروا

بر بست بر آن طرۀ طرار چه پروا

زان زلف گرفتند سر رشتۀ هستی

دست قدر ار نگسلد آن تار چه پروا

هرسوی  نظر می فکنم وادی لیلا است

ما را که در این کوی فتد بار چه پروا

بستیم همه عهد که جز باده ننوشیم

زاهد که کنون می کند انکار چه پروا

چون درد ندارد ، نشوم معتقدِ شیخ

گر محتسبم می دهد آزار چه پروا

دمی اشک همی ریخت یتیمی و همی گفت

داریم چنین لؤلؤ شهوار چه پروا

امروز اگر گرد صفت بر سر داریم

فرداست برد باد ستمکار چه پروا

کیشی است محبت سخن از شادی و غم نیست

گر می خلدم بر کف پا خار چه پروا

دار از لب منصور نیفگند اناالحق

آری که به آزادمنش دار چه پروا

سرهاست در این راه بسی گر سر ما هم

شد خاک رهِ خانۀ خمار چه پروا

ای مرغ که آرامگهت منزل قدس است

این کاخ اگر گشت نگونسار چه پروا

بلخی همه موجود سر سفرۀ جودند

بر حضرت او سبحه و دستار چه پروا 


کی غزالان را خبر حال اسیر یوز را

ما به بند و بر علف مالند هر دم پوز را

گوش هر کس نیست محرم نالۀ مرموز را

دوست می دارم من این نالیدن دلسوز را

                    تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را

آهوی صحرای عشقم سبزۀ غم می چرم

تیر عشق دوست را هر مهره بر دل می خرم

هر سحر چون گل ز شوق او گریبان می درم

شب همه شب انتظار صبح رویی می برم

                    کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را

یارما را گر همی پرسی ز نام و جای او

فاش گویم مسلک است و کنج دل ، مأوای او

شرق و غرب این جهان پر گشته از غوغای او

وه که گر من باز بینم چهر مهر افزای او

                      تا قیامت شکر گویم طالع فیروز را

گاه زنجیر غمش بر پا گهی بر گردنم

گاه روی سبزه و گه کنج محبس مسکنم

ای خوش آن روزیکه سر در خاک پایش افکنم

گر من از سنگ ملامت رو بگردانم زنم

                        جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را

در وطن جز عاشق مسلک ،کسی آواره نیست

راهرو این کعبه را ره غیر سنگ خاره نیست

نیش زلف یارکم از عقرب جرراره نیست

کامجویان را زناکامی کشیدن چاره نیست

                          بر زمستان صبر باید طالب نوروز را

کاروان کوه جانان روز و شب در منزلند

زین سفر بی بهره اند آنانکه پا اندر گِلند

عالمان بی خبر از عشق ، یکسر جاهلند

عاقلانِ خوشه چین از سر لیلی غافلند

                          کین کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را

از حقیقت تا مجاز آوازه را خاصیّتی است

راز پنهان به که اهل راز را خاصیّتی است

در عیار حق زرِ ممتاز را خاصیّتی است

عاشقان دین و دنیا باز را خاصیّتی است

                         کان نباشد زاهدان جان و مال اندوز را

ما ز جان در راهت ای معشوق ، دل برکنده ایم

خویش را چون گوی در چوگان امر افگنده ایم

همچو پرگاری بر دور نقطه ات گردیده ایم

دیگران را در کمند آور که ما خود بنده ایم

                        ریسمان در پای حاجت نیست درس آموز را

بلخی اندر انتظار تیغ خون آلود هست

تا که در عالم نشان است شاهد مشهود هست

سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود هست

هر کجا باشد خلیلی آتش نمرود هست

                        در میان این و آن فرصت شمار امروز را


مناجات سحرگاه بلخی در زندان
 
آه سحر ای مرهم هر زخم نهانم
فیض تو سحر تازه کند گلشن جانم
پیغام دل از ما برسان بر در جانان
ای از طرف یار ازل مژده رسانم
بر گوی که ای دوست به ما گوشۀ چشمی
کافسرده دل از حادثۀ باد خزانم
عمری که تو دادی همه بگذشت به عصیان
شد صرف بطالت همه اوقات و زمانم
سرو قد ایام جوانی زمیان رفت
خم گشته قد از ثقل گنه همچو کمانم
بشکسته دل و خسته کنون در ته بارم
بردار تو از دوش کنون بار گرانم
هر چند ز اعمال بد خویش ملولم
نومید نیم از تو و نیکست گمانم
درها همگی بسته و چشمان همه در خواب
بیدار تویی می شنوی آه و فغانم
ای لطف عمیم تو بهر مؤمن و ترسا
با مرحمت خاص خود از غصه رهانم
بسیار پریشان دلم از حالت مردن
آندم که به لکنت فتد از ضعف زبانم
بر کنده دل از خانه و از مال و منالم
نومید ز فرزند و ز احباب و کسانم
نه زاد ره رفتن و نه فرصت ماندن
ندهند رسولان تو یک لحظه امانم
چشمم به در مکرمت و عفو تو باز است
بر خوان عطا خوانم و از خویش مرانم
امید چنان است که چون طایر قدسی
پرواز کند سوی تو از شوق روانم
آن روز که از تربت ما هم اثری نیست
از دفتر احسان تو جویند نشانم
زندانیت آن رند خرابات چه خوش گفت
ز اغیار چه باکم که بجز یار ندانم
بر حلقۀ توحید ز اخلاص زنم چنگ
هر چند که اندر کف نفس است عنانم
بلخی چه غمت گر درِ زندان نگشایند
راهیست شبانگه بدر دیر مغانم 

آن روز که طرح دل دیوانۀ ما بود
فطرت به ره پرسش کاشانۀ ما بود
در کنگرۀ عالی شورای مشیت
صحبت همه از افسر شاهانۀ ما بود
آن را که ندیدند ملایک ز تکاپوی
در پردۀ خلوتکده همخانۀ ما بود
نه مشرق و نه مغرب و نه علوی و سفلی
بیرون ز جهت نفخۀ صبحانۀ ما بود
نه فتنۀ نفسانی و نه ناصح عقلی
لبریز جنون ساغر و پیمانۀ ما بود
گویای حقیقت یک و باقی همه خاموش
در محفل مطلق مگر افسانۀ ما بود
پیر خرد ار باز کند گوش کر امروز
هر ذره پر از نعرۀ مستانۀ ما بود
حیرت زده مجموعۀ منظومۀ هستی
بینندۀ یک سیر شتابانۀ ما بود
پرواز ابد زد چو پر طایر ما را
بس دام تحول به رۀ دانۀ ما بود
زین راه پر از حادثه هوش تجربه کردیم
شمع رخ ما در دل بیگانۀ ما بود
قشری ز طبیعت که گرفتیم زیان نیست
کو عاشق این بازی طفلانۀ ما بود
بلخی همه جا قصۀ آن بزم هنوز است
دور از بر من جلوۀ جانانۀ ما بود

من ندانم عشق او را در کجا آموختم
آنقدر دانم که آموزش بجا آموختم
زندگانی مکتبی بوده است بر ارباب دل
نکته ای از راه دل زان دلربا آموختم
طره اش از هر طرف بر ما سر تاراج داشت
معنی وحدت از آن زلف دوتا آموختم
ناوک مژگان خونریزش قضاء نامیده شد
وه که آخر از قضای او رضاء آموختم
من که اندر راه هستی یک بلا گتم به دوست
این تحمل زان بلا بر این بلا آموختم
شرط وصلش  برملا   یک سجدۀ تکریم ما است
من مراد خویش را زان ماجرا آموختم
بعد از اینم هیچ وحشت نیست از راه فنا
زانکه از راه فنا رمز بقا آموختم
بر مراد دیگران بس عمرها گردیده ام
رسم این سر گشته گی از آسیا آموختم
تا که گردی تکیه گاه بینوایان راست باش
دست گیری بر ضعیفان از عصا آموختم
انتظار ساعت فرحت نمی شاید ز چرخ
ما سیأتی را همه از ما مضی آموختم
ترک کوی میفروش از من مخواه ای شیخ شهر
چون در آن آب و هوا ترک هوا آموختم
رهنمای هر سعات بلخیا عشق است عشق
شمع جان را سوختم تا رهنما آموختم
 
۱۳۳۷/۸/۱۱  محبس دهمزنگ کابل/افغانستان

 
بعد از این کس ننگرد بر جامۀ پارین من
شکرلله سوخت عشق آن خرقۀ ننگین من
ای حریفان نیستم من از میِ امروز مست
مانده باقی این خُمار از آن می دوشین من
مستی ما اسبق از هستی است کس آگاه نیست
تا بیان سازد مگر افسانۀ دیرین من
عشق سرشار مصور را بخود زان یافتم
هم کند تصویر و هم خود می کند تحسین من
رنگ بی رنگی نشانم بود در گلذار حسن
داد رنگ ذوق خویشآن دلبر گلچین من
قیمت گنج قناعت بین شه اقلیم قدس
ز استانم مفتخر بر منصب مسکین من
بر قُدومم سود سر آن ساکن عرش برین
دید چون بر فرش خاکی مسند تمکین من
آشیان لامکانم راه پروازِ خیال
چون کبوتر ما سوی در پنجۀ شاهین من
وزن من گر شد ز صوفی بیش در میزان عدل
شد می آلودی سبب بر کفّۀ سنگین من
چشم احول از دو بینی آنچه را اغیار دید
عکس روی یار بیند دیدۀ حق بین من
جام باشد تا که چشم یار ما می می کشیم
واعظا پندی به تحریمش مکن تلقین من
آنچه زاهد شرع می خواند بجز پیرایه نیست
شرع بی پیرایه یعنی عشق جانان دین من
عزم من در قالب مذهب نگنجد ای رفیق
مسلک پاک صراط المستقیم آیین من
هست در یک دانه استعداد خرمن ها تمام
صد هزاران ماه دارد خوشۀ پروین من
از شکست ذره دیدی آفتاب آمد برون
پس چه می آید برون گر بشکند ماشین من
از خزان زندگی بر هستۀ ما نقص نیست
در تکامل این تحول ها بود تمرین من
از فنا رمز بقا درج است در قاموس ما
هر تحول صیقلی بر مغز فولادین من
رنج گیتی نیست بر من غیر یک دشنام لفظ
در حوادث دست معنی می کند تضمین من
شد عزیزی مزد پیراهن اگر با خون غیر
در قفا دارد عزیزی ها دل خونین من
اختفا از قیمتم هرکز نمی کاهد جوی
گوهرم غیر از نهان بودن بود توهین من
از رگ دل رشته ها دادیم بر ماشین بافت
تا شود از جنس منسوج وطن تکفین من
عار دارد مرده ام از پستی دوش رقیب
هست بر فرق ملایک مرکب چوبین من
مرگ بلخی را تو در زندان مخوان مرگ غریب
نیستت چشمی که بینی یار را بالین من

 
مستی نصیب ما است که ما یار دیده ایم
دامان حرص و آز ز گیتی کشیده ایم
پیغام  پند  شیخ  نیاید  به  گوش  ما
کآواز وصل دوست ز خنجر کشیده ایم
جز مرگِ زیرِ تیغ نگیرد سراغ ما
با عشق زنده ایم چو در خون تپیده ایم
از مام روزگار چه منت کشیم ما
چون سهم شیر خویش ز پیکار مکیده ایم
از خار جور خصم چه پروا که عمرها است
با پای دل به خار مغیلان دویده ایم
مطلق به هیچ قید مقید نمی شود
اسرار واجبیم که امکان گزیده ایم
سیر تحولات ره ارتقاء ما است
جانی سپرده ایم به جانان رسیده ایم
در کیش پاک عشق دو رنگی حرام بود
جز مهر زلف یار علایق بریده ایم
بار خزان و محنت پیری از آن بریم
در مرتعِ بهارِ جوانی چریده ایم
زان مجمعی که مرهم زخمی نمی شدند
تنها رمیده ایم ز تن ها رمیده ایم
از مرگ ما سرور نصیب رقیب نیست
در جسم اجتماع روانها دمیده ایم
بلخی قیود حبس کمند شکار ما است
صیاد مقصدیم به زندان خزیده ایم

 
استنغای بلخی ز طبیب خودخواه در زندان
 
آمد از ناز طبیبی که دوایی دارم
گفتمش زود بروز آنکه خدایی دارم
درد من هجر بود بستر من ظلمت شب
صبحدم از نفس دوست شفایی دارم
از هنر در بر رندان خرابات ملاف
زآنکه در مخزن دل فیض کذایی دارم
نیست ما را ضرر از صرصر طوفان فنا
چون در پیر مغان قصر و بنایی دارم
خضر و آن چشمۀ حیوان من و این بادۀ ناب
از لب جام چه خوش آب بقایی دارم
جامۀ ضوف چو صوفی که نداریم چه باک
اوسع از ملک جهان قلب صفایی دارم
صف ارباب تکبر ننشینیم چو شیخ
در خرابات ز خود منزل و جایی دارم
ایمن از فتنۀ هر راهزنم زآنکه بخویش
هاتف میکده را راهنمایی دارم
چشم ما و کف ساقیست نه در یوزۀ خلق
وعدۀ روز ازل جام بلایی دارم
لطف بین برد گران جام ما داد خمی
آگهی داشت نهان نقد و لایی دارم
همچو گویم به دم لطمه چوگان قضا
نشنوی گر شنوی چون و چرایی دارم
ای تحول مدد از باد صبا گیر که من
گرد راهم هوس قد رسایی دارم
رنگ زردم به حقارت منگر سفله رقیب
اهل خاصیّتم و کاهر بایی دارم
خصم بد کیش خبر دار به تسبیح مناز
بم فولاد شکن تیر دعایی دارم
سر تسلیم ندارم بتو ای چرخ بچرخ
کآنچه معشوق پسندیده رضایی دارم
خوف و یأس از قدر ای واعظ پر گوی مگوی
سوی باب کرمش دست دعایی دارم
گره ابروی دلدار به ما نیست عتاب
هست رمزی که درین گوشه گدایی دارم
گوش بلخی بشنید از در او دوش سروش
بعد این جور ترا مهر و وفایی دارم

 
من فلسفۀ غیر جدل می نشناسم
یعنی بجز از سعی و عمل می نشناسم
چون نیست بقاء را سببی غیر تنازع
با بودن این اصل بدل می نشناسم
منظومۀ هستی همه آمادۀ پیکار
چون برق روانند کسل می نشناسند
هر وقفه به میزانی و وقتی و محلیست
در غیر محل ناحل و حل می نشناسم
کون است چو پرگار بیک نقطۀ مبهم
با بودن آن نقطه اجل می نشناسم
ماهیت اصلی یک و مازاد تحول
پیچیده کلامیست مثل می نشناسم
یک دست بکار است خدایا که طبیعت
با علت مرموز علل می نشناسم
دانم  که  مؤثر  پی  تأثیر   شد
من طالع و تأثیر ز حل می نشناسم
مفروض وجود است ز فرضیۀ موجود
او هست در او نقص و خلل می نشناسم
با عشق چو مشهود بود چهرۀ معشوق
پیرایه  ندانیم  و  حلل  می نشناسم
ایام  و فصولند چو ذی مدخل اکمال
وقت دی و یا حت و حمل می نشناسم
مقصود که خوناب از این جوی رون است
آرامی  و اصلاح   دول   می نشناسم
تا هست جهان جنگ بود صلح جهان را
جز داعیۀ مکر و حیل می نشناسم
پیمانۀ ما دهر پر از زهر ستم کرد
تا کی کشدم جام عسل می نشناسم
ای شاه پرستان ز من این کیش نخواهید
هر راهزن و دزد و دغل می نشناسم
بیزار ز هر شِرکَم و مست از می وحدت
غیر از صمد عز و جل می نشناسم
حق است سزاوار پرستش دگران را
بی سهو و خظا یا و ذلل می نشناسم
زندانی   دلدادۀ   خویشیم   به   کابل
با   کعبۀ   آمال   امل   می نشناسیم
پرسید ز من دوش رفیقی ز کجایی
گفتم به شرم لیک ملل می نشناسم
گفتا که تو از  قلۀ  بلخابی   و گفتم
با   قلۀ   توحید   قلل   می نشناسم
گفتا چه عجب نغز غزل گفته ای گفتم
غوغای نهانست غزل می نشناسم
این شورش عشق است که هم بوده و هم هست
محویم   ابد   یا   که   ازل  می نشناسم
 

 
  
ما مرغ دل ز قید تعلّق رهانیده ایم
صید از قفس بباز نگاهی برانده ایم
آزاد نیست هیچ کسی جز به بند عشق
در مکتب نخست همین درس خوانده ایم
در ره ز جورِ خار چه پروا که بر جگر
روز قبول ناز خدنگی خلانده ایم
از دود اه قاصد پیغام سوز دل
صد کاروان به عرش معلا رسانده ایم
تا دست اقتدار کزو سر نوشت ماست
همت نموده ایم که تاری تنانده ایم
بس رنگها گرفت بخود روزگار و ما
از لطف پیر عشق به یک رنگ مانده ایم
کرسی نشین قدس خبر ش که عاقبت
آنجا که نیست راه تو مرکب دوانده ایم
ارزان نخفته ایم رقیبا بکوی دوست
کاری نموده ایم که مزدی ستانده ایم
گوهر نصیب ماست به اندک تجسسی 
زین قلزمی که قطرۀ اشکی چکانده ایم
بلخی به باغ جامعه ما بی نشان نه ایم
خود می رَویم ، لیک نهالی نشانده ایم
 
۱۳۳۸/۷/۲۱ محبس دهمزنگ کابل/افغانستان
 

 
من نه آنم که هوای سرو افسر دارم
یا دل از محنت ایام مکدر دارم
نه سپندم که ته مجمر هر کس سوزم
کون اسپند برای همه مجمر دارم
ننهم پا بسر دیدۀ افلاک ز ننگ
گر چه خاکم هم از ان بالش و بستر دارم
دیده باید که ز ما دل بشکافد بیند
زره ام هستۀ خورشید منور دارم
ریزم از دیدۀ ابری هم اگر در دل بحر
قطره اشکم و ماهیّت گوهر دارم
یک سخن بیش مرا پیر مغان درس نداد
درس اصناف ملایک همه از بر دارم
از یکی محشر کونین چه ترسم که ز عشق
گوشۀ مخزن دل کشور محشر دارم
جامۀ تقوی اگر پاره نمودیم چه باک
همچو صنعتگر آفاق رفوگر دارم
گلشن قدس مرا بود چرا دور شدم
تا دماغ از هنر خویش معطر دارم
دوست از دوست بجز دوست نخواهد چیزی
شیخ کوثر ز تو من ساقی کوثر دارم
صید صیّاد حوادث نشود معنی من
اگر اندر قفسم فر غضنفر دارم
بلخیم دهر من تنگ کنون در زندان
چه اگر حجرۀ مسدود و محقر دارم 

   
من ار فرمان دل باور نمی کردم چه می کردم
گذر از  کوچۀ  دلبر  نمی  کردم  چه می کردم
......عشق شور و شر نمی کردم چه می کردم
بهار ار باده در ساغر نمی کردم  چه می کردم
                     ز ساغر گر دماغی تر نمی کردم چه می کردم
دماغ   پاک  رندان  را   خرد   هرگز   نیالایند
غبار و زنگ کثرت را جنون هر  لحظه   بزداید
عجب درسیست از ساقی بدان  ما را  عمل  باید
غرض دیدم به جز می هر چه زان بوی نشاط آید
                    قناعت گر به این جوهر نمی کردم چه می کردم
به فصل گل به صحرا داشت هر دلداده دلداری
ز هر سو آه  مشتاق است  هر جا  جلوۀ یاری
تحمل چون توان  درین میان با   چشم بیماری
هوا تر می به ساغر من ملول از فکر هشیاری
                      اگر  اندیشۀ  دیگر  نمی کردم  چه  می کردم
مرا گ ویند هوشیاران به مستی از چه خو کردی
خرابات   مغان  را  از  کجاها   جستجو   کردی
به  ارشاد  چه  کس  یک  بارگی  میل سبو کردی
چرا  گویند  در  خم  خرقۀ  تقوی   فرو   کردی
                       به زهد آلوده بودم گر نمی کردم چه می کردم
نه هر کس می تواند شد حریف عشق ومیدانش
نه  هر  پا  می توان   زد  پنجه  با خار بیابانش
هزاران پارسا غارت شد این جا بجان و ایمانش
ملامت   می کنندم  کز   چه  برگشتی ز مژگانش
                      هزیمت گر ز یک لشکر نمی کردم چه می کردم
به   بستان  محبت  آب  از  دریای   خون   دادند
شهید   عشق  را  از   کشور شهرت فزون دادند
به فرهاد و به مجنون دشت و کوه بیستون دادند
مرا   چون   خاتم   سلطانی  ملک  جنون   دادند
                         گر ترک سر و افسر نمی کردم چه می کردم
 بر غم  محتسب  یکسو فکندم خوی حیوانی
چو  از   بیداد  او   رحم آمدم بر نوع انسانی
به ظاهر هم چو او از سجده کردم داغ پیشانی
ز  شیخ  شهر  جان  بر دم به تزویر مسلمانی
                        مدارا گر به دین کافر نمی کردم چه می کردم
به  بلخی  از  ره  معنی رسانید این خبر یغما
ز  جنت  با  پدر  کردیم  تا  دنیا  سفر   یغما
که  تا  آخر  کجا   گیریم  جانان را به بر یغما
کشود  آنچ  از  حرم  بایست از دیرم اگر یغما
                        رخ امید بر این در نمی کردم چه می کردم
  
 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2008/12/5ساعت 1:31  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  |