|
بلخ
فرحت فز است صحنۀ بهار بلخ
دل گشته محو جلوۀ یار و دیار بلخ
امر قضا و کلک طبیعت همی کشند
بر چشم آرزوی شقایق غبار بلخ
بارد سحاب فیض بهر کشوری ز چیست
کامروز گشته قلب همه بیقرار بلخ
گل در چمن بخنده لب و جام می به کف
کو آن توان که کس نشود میگسار بلخ
بارد ز ابر ژاله و یا دامن فلک
پر گوهر است تا که نماید نثار بلخ
از زادگاه مرد ادب بو علی نداشت
فخرم بود بقبر علی شهسوار بلخ
وه وه چه طالعیست که سلطان اولیاء
تا روز رستاخیز بود افتخار بلخ
واماندگان موجۀ طوفان حادثات
سعی که هست ساحل مقصد کنار بلخ
مشعل فروز محفل توحید مرتضی است
کافروزد از غبار مزارش وقار بلخ
بلخی ببین ز روی ارادت به زایران
پروانه گشته اند به شمع مزار بلخ
خطاب به جوانان
اگر از غمزۀ جانان نترسی در اول بایدت کز جان نترسی خراباتی شدن خواهی بباید ز طعن شیخ و از بهتان نترسی بکوی می فروشان گر زنی گام ز اتلاف سر و سامان نترسی رفاقت گر کنی با باده خواران ز غرش غرش مستان نترسی نمی گویم مده دل را به خوبان به شرطی کز غم هجران نترسی به دریا غوص کن ای بحر پیما ز شور و فتنۀ توفان نترسی ز چشمت پردۀ موهوم بردار ز جن و دیو ای انسان نترسی به خود گر می نهی فخر سخاوت ز آمد آمد مهمان نترسی مده خوف و خلل در استقامت ز هر تاریکی دالان نترسی ثبات از کف مده در هر طریقی شب مهتاب در پغمان نترسی جوانا یار آزادی حلالت ولی از دار و از زندان نترسی نشان در مزرع دل تخم مسلک ز سال قحط چون دهقان نترسی دونانت می دهد رزاق مطلق برای نانت از دونان نترسی بگو حق و به هر دیوار بنویس چو نامردان و بی دردان نترسی تو را می گویم ای ارکان بیداد چرا از حضرت سبحان نترسی به ظلم و جور هم حدی نگه دار مگر از آه شب خیزان نترسی خیانت چند بر مال یتیمان ز یارب یارب طفلان نترسی تو را هم دیدم ای شیخ ریاکار جوی از دین و از ایمان نترسی چراغت بر کف ای دزد دل آور ز دشمن داری قرآن نترسی به درد ملت ای دلریش بلخی بود جوی ز خون درمان نترسی |