|
۱. نام مرد
عباس ای که زیب دهد بر تو نام مرد بادا فدای همچو تو مردی تمام مرد این نکته را پدر به تو فرمود وقت مرگ ماموم مرد باش حسین است امام مرد بزم وفای عهد که میدان کربلا است دادی بنوع مرد تو درس مرام مرد تو زنده ای و گر نسزد آنکه فاش گفت روز شهادت تو بود قتل عام مرد عزم خرام کرد چو قدت ، سپهر گفت تنگ است ملک کون بر این نیم گام مرد آه از دمیکه از پی تنبیه خصم خواست سر از نیام قهر بر آرد حسام مرد شور قیام گشت غریو عجیب خواست کآمد سکینه مشک بکف از خیام مرد خون جای اشک ریخت ز مژگان مرد راه پیچید دود آه که گردید دام مرد کای ساقی نخست زمانی شتاب کن ما تشنه ایم آب کَرَم کن ز جام مرد بگرفت و رفت ، لیک لب تشنه باز گشت اَریکۀ روزگار نگردد به کام مرد دندان به مشک گفت نه گر آبرو برم ای روز عمر زود سفر کن به شام مرد با سُمِّ اسب خورد کنم استخوان خویش تا سُرمه چشم مرد کشد از عظام مرد کرد ، آنچه کرد گردش این چرخ واژگون کآمد بگوش خسرو مردان سلام مرد قامت خمیده بر سر آن نعش پاک گفت رفتی و ماند از تو به دوران دوام مرد بلخی نصیب مرد بجز جور دهر نیست مهدی(عج) ذخیره ایست پی انتقام مرد
۲. توسل جستن بلخی درب خانۀ قمر بنی هاشم
خدای داده ترا عز وجاه یا عباس تویی وزیر و برادر به شاه یا عباس ستاره ، هاشمیان و تو ماه یا عباس تویی شکسته دلان را پناه یا عباس به ما بگوشۀ چشمی نگاه یا عباس قضا به امر تو باشد ، قدر چو چاکر تو سپهر امر برد از غلام اشتر تو به لرزه کاخ فلک از نهیب لنگر تو عدو چو کوه اگر صف کشد برابر تو بسوزدش تف قهرت چو کاه یا عباس تویی که باب حوایج ، تویی که کان کرم کشیده دست تو ایجاد را ز جیب عدم همان دو دست که تا از تن تو گشت قلم فرات از تو و نزد سکینه آمد کم تویی بصدق مقالم گواه یا عباس به غیر طواف حریمت امید در دل نیست ز طول عمر به جز این مراد حاصل نیست کشود مشکل من ، پیش چون تو مشکل نیست طریق گم شود آنجا که پیر کامل نیست به کربلا بکش این پر گناه یا عباس منم که وصف تو گفتم به چوکی و منبر زدم ز تیغ زبان بر دل عدو نشتر کنون که چاره به رویم ببسته از شش در ترا قسم به دو شهزاده اکبر و اصغر ذلیل و خار خسانم مخواه یا عباس بروی دوست تو بار غبار را مپسند بما خزان و بر اعدا بهار را مپسند بما تو طعنۀ اغیار و یار را مپسند تو پور غیرتی این ننگ و عار را مپسند به جز تو نیست به ما تکیه گاه یا عباس ببین که فرقه اعدا بما چه میخوانند غلامکان ترا خیل خاینین دانند همواره موتر کین بهر قتل ما رانند شرار قهر تو و این خسان بدان مانند چنانکه شعله بسوزد گیاه یا عباس فلک گرفته خدنگ ستم ز هر سویم پناه اگر ندهی تو دگر که ........ به جز طریق .......... رهی که را پویم طبیب درد تو ، من درد دل که را گویم بدرگه تو زنم آه آه یا عباس شده است رسم بدنیا خصوص آمریکا مرض چو طول کشد بر کسی ز فقد دوا طبیب بیمه کند تا نه او فتد از پا حیات و عزت ما زین مرض ، تو بیمه نما تو سر طبیب به ملک الله یا عباس تمام عمر در مدحت ترا سفتم بنوک مژه دل ، خاک درگهت رفتم به خلق قصۀ باب المرادیت گفتم ببین که عاقبت از غم چگونه آشفتم نمای لطف که گشتم تباه یا عباس به کنج حبس بپایم فتاده ذولانه شده است قصۀ من بهر خلق افسانه سخن بس است یکی گر کس است در خانه تویی به خانۀ حق نکته سنج و فرزانه نکرده ام به یقین اشتباه یا عباس ز فرقتم همه احباب گشته سرگردان عیال بی کس من با دو دیدۀ گریان علی ، خدیجه و صدیقه و همه طفلان امید جمله تویی ای پناه عالمیان در انتظار دو چشم براه یا عباس منم که شهره به بلخی میان انجمنم منم که یوسف مصر و ملاحت سخنم منم که لوء لوء شهوار ریزد از دهنم کنون که در چه محبس بحال خویشتنم بگیر دست من از قعر چاه یا عباس
۳. حضرت عباس
آن مظهر قدرت به جهان حضرت عباس سر خیل همه حزب جوان حضرت عباس منکر نتوان گشت که شد در صف مردی غالب ز همه شیردلان حضرت عباس
دیدند جهان جمله که آن حامی مسلک بگذشت چسان از سر و جان حضرت عباس تا نقشۀهستی است ز خواطر نکند محو چرخ فلک و دور زمان حضرت عباس از همت یک روزۀ خود تا به ابد برد سبقت ز همه ناموران حضرت عباس فریاد از آن لحظه که می گفت سکینه ای ساقی ما تشنه لبان حضرت عباس در معرض خشکیست لب غنچۀ توحید امروز تویی آب رسان حضرت عباس بگرفت بکف مشک ، روان گشت که بسازد رفع عطش از پرده گیان حضرت عباس آبی بکف آورد ، به لب برد ، ولی داشت در پردۀدل راز نهان حضرت عباس از آتش دل آب به لب سوخت چو آورد یاد جگر ، لاله رخان ، حضرت عباس می گفت که ای نفس ، مبر رونق مردی بر تافت سوی خیمه عنان ، حضرت عباس بلخی ز صف کرب و بلا تا لب کوثر همت به پدر برد نشان حضرت عباس
۴. چه بود کتاب گیتی همه قیل و قال مردی ورقی زصلح و تمکین ورقی قتال مردی گهی حرف جبن و حیرت گهی از جدال و غیرت شده است قرنها طی پی ماه و سال مردی پی این صفت چو عنقا به تجسسند هر جــــای به امید بدر خم شد ز ازل هلال مردی برو از نگاه معــنی نظری به کربلا کن سزد از حسین دیدن صفت کمال مردی نم اشک شور عشقش اثر غرور مستی به خم محرم او است می اعتدال مردی ز حیات و مال وعزت چه بسا کسان گذشتند نگذشته همچو او کس ز سر عیال مردی به تبــسمی همی گفت نکنم به سفله بیــعت به جبــیــن من نشــاید نم انفعال مردی چو سوار گشت قاسم بنوا سرود بلبل که به غیر تیرباران نرسد نهال مردی ز قفای قــد اکبر بترانه خواند مطرب چه عجب خرام دارد بره مآل مردی ز قیام شیرخوارش بوضوح گفت ساقی ز رقیب سلب سازد همه احتمال مردی بنشسته شاهبازی سر دست شاه مردان بعروج اوج مردی بگشوده بال مردی بگلوی خشک اصغر چو رسید آب پیکان بجهان نمود اعلام چه عجب مثال مردی لب خشک وآب برکف به فلک بگفت عباس تو سپـــهر کی توانی که دهی زوال مردی ز جهان به بزم جانان نرویم بی نشـــــانی ز خدنگ تیر باید بجوان مدال مردی نظرش به خیمه گه بود سخنش به ذکریارب مددی که طی نــمایم ره اتصال مردی چه شد و چه کرد دشمن که بریزد آبرویش زچه رونسوخت ای چرخ جگرت بحال مردی دم آخرین ز خجلت به سکینه داد پیــــغام چه کنم که عمر دنیا ندهد مجال مردی دل مرد عشق بلخی همه زخم و داغ باید چو به قرعۀ شــهادت زده اند فال مردی
۵.
ای که رخت آیت یکتاستـــی پرچم وحدت ز تو برپاستـــی خفته به طور تو هزاران کلیم خـــاک تو رشــک دل سیناستـی کرب بلا تــربت پاک تو لیـک نشــر مـــرام تو به هـر جاستـــی وه که از آن مردی یک روزه ات در دو جهان شورش فرداستـــی تا به ابـــد شعلۀ آزادیــــت در هــمه جا مشعل دلهاستــــی گرد سم مرکبت ای پیر عشق واجــد صــــدها یــد بیضاستـــــــی منبع ایجاد لب اصغر است آنـــکه تــرا حــجـــت کبـراستـــی گفت خلیـل از عقب اکبــرت ذبح عظـــیما تو چه زیباستــــی پیش رو زمره عشاق شـــو زانکه قــفــا نالــۀ لیــــــلاستــــی مشک بکف حضرت عباس رفت صحنــۀ طـــفلان چه تماشاستـــی گفت سکینه که اگر تشـــنه ایم لیــــک عمــو در دل دریاستـــی آب به لب برد چو میراب حـــق سوی حـرم دید که غوغاستـــی حیدر و زهرا ز جنـــان دیده اند مشک به دندان چه معماستــــی بر رگ بلخـــی اثر از خون توست گر سخــنش غلغـــــله افزاستــــی
۶. ساقی جام ازل داشت تولی عجب تا کند بر در میخانه تماشای عجب جوهرباده توحید که می داشت نهان ماند در شیشه تجرید بیک جای عجب بعد از آن داد طلایی که شنیدند همه کیست رندی که بنوشد می مینای عجب آب آتش وش خم خانه مطلق اینست شرط و عهد عجبی دارد و ایفای عجب همه خاموش ازل تا به ابدتا که حسین آمد از کعبه به میخانه به غوغای عجب همه ذرات بهم مژده چنین می دادند کآمد عاشق مستی پی صهبای عجب رفت ومی گفت که آزاده وذلت هیهات فلک سفله ز من کرده تمنای عجب یار گفتش که حلالت بود ای تشنه وصل جز تو حل نتوان کرد معمای عجب من وفخریه همچون تویکی عاشق راست ـــ این توواین می وجانبازی وصحرای عجب ثبت خواهد شد این هر دو بتاریخ حیات توشهید عجب وخصم تورسوای عجب شب آخر که حسین عازم معراجش بود داشت زینب شب اسرا غم فردای عجب عشق میسوخت چولیلا قداکبر می دید خیز مجنون بنگر وادی لیلای عجب شرم شد بحر چوآن کودک عطشان می رفت ـــ مشک خشکی بکفش جانب سقای عجب چشمه دیده عباس ز خون گشت روان تشنگان عجبی دیده و دریای عجب اصغر از مهد چو جنبید بخود گفت سپهر کو فضایی که سزد پرش عنقای عجب آه و صد آه که پیمبر و زهرا می دید سینه ی بوالعجبی بر سر آن پای عجب خواهرش بر سر آن نعش بگفتا بوداع پای مال سم اسبان شده اعضای عجب روح هستی ز چه بیمار نشد یا که نمرد بسته شد در غل و زنجیر مسیحای عجب صد کلیم از عقب ناقه زینب مدهوش کز سر نخله ی نی بود تجلیی عجب بلخــیا تربت عشاق گواهست هنوز بر سر کوی وفا رفته چه سرهای عجب
۷. مرثیۀ عبدالله
بر لبم چــــون نام عبـــــــدالله رفـــــت هر چه جز عشق از نظر ناگاه رفــت وقت میـــــدان داری عبــــــدالله اسـت کو بـــرادر زادۀ شاهنشه اســــت در کنــارعم خـــــود گــشت او شـــــهید معنی ترک عمل زو شد پــدیــــد سوی مطـــــلب روکه عبـــــــدالله عشق بسته جان بر کف به راه شاه عشق مانــــده بود از همـــرهان ممتــــحن در سرادق یادگاری از حــسن بر سراق عــم خــــود از خــــــیمگاه آن زمان انداخت در میدان نگاه بر دوید از خیمه بیـــــرون با شتــــاب بود ز بـــیداران نسل بـوتراب دید او را شــــــــاه عشاقان ز دور چهره اش چون قرص ماهی پرزنور پس بغـــــــــل بگشاد بگرفتش به بر گشت با هم متحد شمس و قمر گفت شــــاه که ای نور چشمان عمــــو ای به جمــــله درد درمان عمو بهـــر چه ز خیـــمه بیـــرون آمدی سوی این صحرای پر خون آمدی بین که این دشت است پرآشوب وجنگ آید از هر سویِ من تــیر و خدنگ گفت ای عم از جــهان سیر آمدم و از حیات خویش دلگیـر آمدم بعد اکبـــــر زندگانی مشکل است بودنم در این جهان خون دل است آمدم تا جـان خود قربان کنم خویـــش را قربانی جانان کـنم بی کسی ات آتـــش زد بر دلــم سوخت زان آتش سراسر حاصلم شاه و عــــبدالله بود اندر گفتگو ناگهان آمد به بالین شان عـــدو خواست سازد رأس شاه شق القمر کرد عــــبدالله دست خود سپـــر کرد تیغش دست کودک را جــــدا دست را بگرفتی و بنمودی نـــدا کای عمو جان دستم افتاد از بدن گشت پر خون در جنان قلب حسن بار دیـــــگر آن لعـــین بد سیــــــر کرد قــــصد آن یـــتیـــم بی پـــدر چون رها بنــــمود ظالم تیر کیــن دست چپ بگرفت کودک بر جبین الغرض دستش به پیشانی بدوخت بلکه عالم را از این ماتم بسوخت طفـــل جان داد انـــــدر آغوش عمو بلخیــــا بس کن تو دیــگر گفتـــگو
۸. نقش مردی را نشان چون حضرت عباس کو رهبر حزب جوان چون حضرت عباس کو کاروان مسلک طاعت به منزلگاه عشق قاصد و منزل رسان چون حضرت عباس کو چون عبودیت به جز ایثار مفهومی نداشت این حقیقت را عیان چون حضرت عباس کو مکتب تأسیس او کانون مردان تا ابد مرد دیگر در جهان چون حضرت عباس کو در همه خمخانۀ وحدت چو او مستی که دید مفخر نام آوران چون حضرت عباس کو بزم مردی نیم روزی بود او خود میر بزم عامل عصر و زمان چون حضرت عباس کو زر مخفی را ظهور اوست اثبات وجود گوهر یکتا به کان چون حضرت عباس کو حفظ ناموس خدا را در حریم کبریا پاسدار و پاسداران چون حضرت عباس کو همچو او روح قوی بر پیکر قرآن کجاست بر تن اسلام جان چون حضرت عباس کو آنکه باشد در صف پیکار از خصم پلید تیغ عزمش جان ستان چون حضرت عباس کو تشنه لب مردن به پاس عشق و آبش تا رکاب کامیاب از امتحان چون حضرت عباس کو مشک بر دندان چو دیدش برملا گفتا سپهر ساقی لب تشنگان چون حضرت عباس کو هدیۀ بازو چو دیدش گفت ختم المرسلین بندگی را ارمغان چون حضرت عباس کو بلخـــــیا ز احوال دل در پیش آن دانا مگو رازدار و رازدان چون حضرت عباس کو
۹. سر چشمۀ هر آب لبش تشنۀ آبست چشم سیه او همه شب دجله آبست لبِ تشنه لبِ آب روان سخت عجب است بی یاوری ازشاه جهان سخت عجاب است ریشی که بود ریشه جان همه عالم از خون سر آن شه مظلوم خضاب است جسمی که در آغوش نبی بود مکانش صد چاک فتاده ز جفا روی تراب است گردید اسیر ستم آن بانوی عصمت کش شمس و قمر هردو برخسارنقاب است چون گشت سیه چادر زینب به ره شام زان روست که اندر سر اسلام حجاب است این غم به کی گویم که ز بیداد لعینان بر گردن بیمار ز زنجیر طناب است رأسی که ورا دامن زهراش بود جای بنهاده به طشت ز رو در بزم شراب است گفتند یتیمان به نسیم سحرای باد بر گو به حسین منزل ما شام خراب است رفتی تو به همره شهیدان سوی جنت بر اهل و عیالت ستم افزون زحساب است بلخــــــی تو و ذکر غم اولاد پیامبـــر بر گوی به مخلوق که این راه صواب است
۱۰. بتی از خیمه بیرون شد به ناگاه که مانندش نبودی کس به خرگاه جمال دلربایش قرصه مــــاه روان گردید و آندم جانب شاه چه بت بر هم زده سامان ما را به چین زلف برده جان ما را به طاق ابروان مژگان ما را ستادی با ادب آن تازه دلدار حضور شاه چون لولوی شهوار پس آنکه باز کردی لب به گفتار که ای عم گشته ام از خویش بیزار چه بت بر هم زده سامان ما را به چین زلف برده جان ما را به طاق ابروان مژگان ما را سفر کردند آن رعـنا جوانان سوی خــلد برین رفـتند یاران عمو جان ده به قاسم اذن میدان شوم تا در منای عشق قربان چه بت بر هم زده سامان ما را به چین زلف برده جان ما را به طاق ابروان مژگان ما را شهش دادی به روی سینه جایش چو دیــــد آیــینه ایــــزد نمایش هزاران آفریــن گفتی برایش نظر می کرد و دید زلف دوتایش چه بت بر هم زده سامان ما را به چین زلف برده جان ما را به طاق ابروان مژگان ما را چو گردیدی روان آن شاخ شمشاد برای کشته گشتن با دلی شاد برآمد از زنان غوغا و فریاد برایش کرد بلخــــی شعر و انشاد چه بت بر هم زده سامان ما را به چین زلف برده جان ما را به طاق ابروان مژگان ما را همی گفتش که ای خوورشید خاور چنین عشق و هوا بیرون کن از سر تو هستی یادگارم از بــــرادر ز هجر خود مکن ما را مکدر چه بت بر هم زده سامان ما را به چین زلف برده جان ما را به طاق ابروان مژگان ما را به عجز و لایه و شیرین زبانی یـــتیم آسا به صد نیکو بیانی تکلم کرد با عــمــــش زمانی گرفت از نی بگویــم تا بدانی چه بت بر هم زده سامان ما را به چین زلف برده جان ما را به طاق ابروان مژگان ما را چو بنشستی میان خانه زین فلک بر سر گرفتش چتر زرین برای نصرت آن خسرو دین روان گـــردید سوی لشکر کین چه بت بر هم زده سامان ما را به چین زلف برده جان ما را به طاق ابروان مژگان ما را
۱۱. کاروان عشق برج ثور سال ۱۳۳۶ هجری شمسی آید سروش غیب که آمد زمان عشق ازجوش خون عشق جهان شدجهان عشق در وادی حجاز هدی می زند حرس بار عـراق بست مگر کاروان عشق صید حرم مباح شد از گفته یزید کز کعبه در فلات شدند آهوان عشق باشد بهار عشق محرم که سر کنند هر ذره با هزار زبان داستان عشق در دشت کوفه آب بود نوک تیرو تیغ این خاصه عزتیست به هر مهمان عشق عنقای چون حسین نگردد اسیر نفس زان برتر از حـــدود بزد آشیان عشق گردن به تیغ تیز به از طوق بردگی این جمله آیتیست از آن کشتگان عشق روح جلال و فر شهادت به هر شهید فیض مسلم است از آن فایضان عشق سبقت کسی نبرد زهرسوکه جسته ایم ز اعلان استباق از آن صادقان عشق عزم منا نمود چو اکبر خلیل گفت ذبح عظــیم رفت ایا عارفــان عشق شور قیام کرد ز قامت قیام او شد عشق محض پیرپس ازآن جوان عشق قاسم نوشت مشق زخون برجبین ماه عشرت کسی نکرد چودر خون طپـــان عشق بدر کمال عمر بخون خفتن جوان جز این کمال نیست ایا ناقـــصان عشق عباس می پرست که مستان فدای او ایثار کرد و یافت نشان قهرمان عشق لب خشک از فرات برآمد بیاد دوست عشق است محو ومات ازاین امتحان عشق عمر بهار عشق بود ز آب روی او دیگر کسی به دهر نبیند خزان عشق از مبدا وجود ندا شد که مانده است یکتا متاع عشق گران در دوکان عشق طفلی که ممکنات طفیل وجود او بابای کاینات بود در لسان عشق تیر نگاه دوست به حلقوم خویش زد کین طرفه هدیه ایست ز برق کمان عشق اصغرزمهدکون نهان شدبجیب غیب همتای خود ندید چو آن پهلوان عشق پس پیر پاک باز بسوی حرم شتافت سرمست زآنکه باخته خورد و کلان عشق بانگ وداع داد بر آن بارگاه قدس دورش شدند جمع همه اختران عشق بزم وداع گرم که از فوق لامکان بهر نماز عشق بر آمد اذان عشق طفلان به ناله ماندکه ناگه سوارشد رخش مرام راند همی سر گران عشق یکدم ز راه ماند تکاپوی ذوالجناح آری که زور عشق بگیرد عنان عشق این آه از که بود که سد عروج شد زینب معین عقل بود مستعان عشق رفرف ز راه ماند چو ناموس کبریا یک پرده بر گشود ز راز نهان عشق زد بوسه بر گلوش ز روی پیام مام سر بسته عشق گفت برآن نکته دان عشق پس گفت میرویم بروهمرهت خدای کن صبر و بر میار تو از دل دوخان عشق قوس سعود وصل بود جور راه شام ما و تو همرهیم در این نردبان عشق از آه دلخراش جهان را مزن شرر خواهر خموش دار تو آتش فشان عشق با کودکان تو پا بنه بر فراز خار من هم سر خلوص نهم بر سنان عشق سر سرم چوحرف زندازخدابه خلق زینب به امر وحی تو شو ترجمان عشق این را بگفت ورفت دگرزینبش ندید تجـــدید مطلعـــیست مرا از بیان عشق آه ازدمیکه نگون گشت آسمان عشق کان تیره خاک بود مکین را مکان عشق آخر ز پیر راه به منزل فتاد بار هر لحظه چهره سود بر آن پرنیان عشق از نخل نیزه نور درخشد کلیم کو لرزید هست و بود از آن اختران عشق از خرگه خلیل چوبر شد شرارجور شد جملگی فـــرار مگر پاسبان عشق ازسوزش خیام وزغوغای اهل بیت جشن عجیــــب بود در آن آستان عشق نزدیک شدکه نور بسوزد ز نارظلم زینب دوید و گشت ز جان سایه بان عشق یعنی به شمرگفت بعابدمکش توتیغ روح الحیات هست درین نیمه جان عشق پس شدقدان سروزبوستان مصطفی از قحط آب سوخت همه گلستان عشق بگذار چون رویم وطن زین دیار ما یکدانه گل بریم بهمراه نشان عشق ازکوچ وازوداع چه گویم که عاجزم صد عـــمر روزگار نیـرزد به آن عشق زینب ببر گرفت برادر به ناله گفت کین بزم عشق مااست نه از غافلان عشق گفتا به اشک و آه که یارب قبول کن از عتــرت خلـــیل تو این ارمغان عشق بلخـــی دگر مگوی ز انجام و رنـــج راه تا شام چون گذشت برآن عاشقان عشق
|