ای که از ظاهر عزم تو بطون شد معلوم!(1)

هم ز اندازۀ پندار، فزون شد معلوم

درس یک روز که دادی به صف کرب و بلا

خوش عیاری است، حقیقت ز فسون شد معلوم

خطّ سیر همه شد حاشیه در دفتر عشق

تو چه کردی که به یک بار ستون شد معلوم؟

ای ذبیحی که خلیلت ز قفا می بالید

کان چه زان واقعه گم گشت، کنون شد معلوم(2)

خونبهایت به خدا، کس نشدی غیر خدای

روز بازار تو را قیمت خون شد معلوم

بردن زینب و کلثوم در آن معرکه چیست

رمز وحدت ز سراپرده برون شد معلوم

خصم بی دین که به تن جامۀ دین داری داشت،

خلق دیدند که بی دین شده، چون شد معلوم

نیک و بد هر دو رسیدند به سرحدّ کمال

از تو صبر و ستم از فرقۀ دون شد معلوم

شیر خوارت لب عطشان ز حرم بیرون جست

عقل بگریخت که؛ ای وای! جنون شد معلوم

یار جو بر لب شط تشنه دهد جان، «بلخی»!

همچو عبّاس عجب راهنمون شد معلوم

+ نوشته شده در  2017/4/13ساعت 12:22  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  |