|
شوقی جوان که وضع اروپایت آرزوست! سر خوش از آن شدی که سراپایت آرزوست سودای بس عجیب به سر پروریده ای در زیر قبر، رونق دنیایت آرزوست بیرون نجسته ای تو ز دام غرض هنوز ای مرغ پر شکسته! ثریّایت آرزوست با مد خشک خویش شبیهی به زاهدی طاعت ریا نموده و عقبایت آرزوست بی عشق به از آن که زنی لاف عشق خام مجنون نگشته، طرّۀ لیلایت آرزوست صید خدنگ فتنۀ نفسی و باز هم موهوم آشیانۀ عنقایت آرزوست در حوض و جوی، غوطه زدن را ندیده ای ناآشنا شنا، ته دریایت آرزوست مقصودت از یروپ اگر وضع ظاهر است، از جام زهر، شهد مصفّایت آرزوست گر نیستی ز اهل تظاهر به راستی بگذر ز شرح لفظ چو معنایت آرزوست دلداده گر به نقطۀ فرهنگ و دانشی بادت نصیب، نیک معمّایت آروزست لیکن بدون سعی وعمل کی رسی به وصل؟ بیدار شو چو خلوت شب هایت آرزوست «نابرده رنج، گنج میسّر نمی شود» نشنیده ای که مفت، تمنّایت آرزوست؟ بیخ رقیب خار زصحن چمن بر آر آزاد با فراغ تماشایت آرزوست شرط نخست، دادن جان در طریق عشق بسپار جان که شاهد زیبایت آرزوست «بلخی»! چه باک بر تو ز زندان و تیغ و دار گر قرب یار و مقصد اعلایت آرزوست |