افتاده بشر، سخت به قلاّب سیاست


یک فرد، رها نیست زاطناب سیاست


زوق است به آموزش این مدرس، امّا


مقصود سیاست شده نایاب سیاست


آن عیب که دی شیخ به خود داشت زتزویر،


امروز کمال است به اصحاب سیاست


این شرع، چه شرعی است ندانیم که در وی


هر فتنه مباح است به ایجاب سیاست


عیش و طرب و شاهد و بزم و می و مینا


پروانه صفت آمده بیتاب سیاست


ترسیم زپی حرمتی قبلۀ عشّاق


کابروی بتان هم شده محراب سیاست


دین و وطن و قوم و زبان پاک ز صولت


بر کهنه عظام است ز اسباب سیاست


تعلّق نه به طاعت تظاهر به عبادات


نیرنگ و ریا جمله ز آداب سیاست


همزیستی و رشتۀ کلتور و ثقافت(1)


حیران شدم از این همه القاب سیاست


هر گوشه گواهی است ز محرومی مظلوم


انصاف کجا رفت ز اخطاب سیاست؟


بس نامه جوانان بنوشتند*، ملل لیک


نه شیخ به راه آمد و نه شاب سیاست


«بلخی» اگر این غفلت و این بستر ناز است،


باید که بشر را بکُشدخواب سیاست

+ نوشته شده در  2022/9/22ساعت 12:56  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 

ما را شرار عشق، به وضع عجیب سوخت


یعنی که هست و بود، از آن یک لهیب سوخت


راحت چو خواستیم دمی در پناه صبر،


از دل خبر رسید که صبر و شکیب سوخت


می خواست رنگ عقل شود زیب این بنا


و این شعله در نخست، از این خانه زیب سوخت


تا خواست شرح عشق کند زیب دفتری


آتش گرفت خانه و کلک ادیب سوخت


بیمارِ دردِ عشق، خلاصی از آن نیافت


کاین تب امان داند، دوا و طبیب سوخت


هر نو بهار داد خبر از وصال دوست


ورنه خزان پار، دل عندلیب سوخت


ما را خرد چو شیخ اگر هم نصیب بود،


برق جنون دوید به ناگه، نصیب سوخت


خاکش یقین به قهر برد باد نیستی


آن کو طناب مهر ز مکر و فریب سوخت


آتش مزن به هیچ دل، ای سرفراز بخت!


بسیار دیده ایم فراز از نشیب سوخت


مستان کنار تربت«بلخی» به چنگ و نای


او را خبر کنید چو روزی رقیب سوخت*


محبس دهمزنگ-27/1/1340

+ نوشته شده در  2022/9/21ساعت 14:26  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 

 

 

اگر رسم مروت در جهان نیست،

وگر از مردمی نام و نشان نیست،

مدان مسؤول آن دور زمان را

گناه از ماست، تقصیر از زمان نیست

کنون پیرایه از ما می برد دل

اصالت هیچ در حسن بتان نیست

خزان زردی چنان پشاید، کامروز

سواد زلف وصف دلبران نیست

برد بزم ریا خاصیّت از می

دگر آن نشأه در دخت رزان نیست

نکونامی و بدنامی است جاوید

جهان را هر چه بینی، جاودان نیست

عدالت دفع بیداد است، ورنه

کسان را جز ضرر از ناکسان نیست

به آزادی جوانا! فدیه بایست

چو این نعمت کسی را رایگان نیست

پی مقصد قیام کاوه شرط است

که هر بیرق درفش کاویان نیست

گر از افلاک می باید گذشتن

به غیر از سعی و همّت نردیان نیست

معارف جو، نه هر تقلید رشد است

به جز فرهنگ چیزی ارمغان نیست

ملل بر علم خود نازند و ما را

تفاخر جز به مشتی استخوان نیست

غبار کاروان تا کهکشان رفت

تو بر جا خفته، گویی کاروان نیست

زما سبقت کسانی برد«بلخی»

که ایشان را وکیلان جاهلان نیست

 

محبس دهمزنگ – 24/3/1337 (به مناسبت آمدن وکلا به شورا)       

+ نوشته شده در  2017/8/13ساعت 11:16  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 

 

شوقی جوان که وضع اروپایت آرزوست!

سر خوش از آن شدی که سراپایت آرزوست

سودای بس عجیب به سر پروریده ای

در زیر قبر، رونق دنیایت آرزوست

بیرون نجسته ای تو ز دام غرض هنوز

ای مرغ پر شکسته! ثریّایت آرزوست

با مد خشک خویش شبیهی به زاهدی

طاعت ریا نموده و عقبایت آرزوست

بی عشق به از آن که زنی لاف عشق خام

مجنون نگشته، طرّۀ لیلایت آرزوست

صید خدنگ فتنۀ نفسی و باز هم

موهوم آشیانۀ عنقایت آرزوست

در حوض و جوی، غوطه زدن را ندیده ای

ناآشنا شنا، ته دریایت آرزوست

مقصودت از یروپ اگر وضع ظاهر است،

از جام زهر، شهد مصفّایت آرزوست

گر نیستی ز اهل تظاهر به راستی

بگذر ز شرح لفظ چو معنایت آرزوست

دلداده گر به نقطۀ فرهنگ و دانشی

بادت نصیب، نیک معمّایت آروزست

لیکن بدون سعی وعمل کی رسی به وصل؟

بیدار شو چو خلوت شب هایت آرزوست

«نابرده رنج، گنج میسّر نمی شود»

نشنیده ای که مفت، تمنّایت آرزوست؟

بیخ رقیب خار زصحن چمن بر آر

آزاد با فراغ تماشایت آرزوست

شرط نخست، دادن جان در طریق عشق

بسپار جان که شاهد زیبایت آرزوست

«بلخی»! چه باک بر تو ز زندان و تیغ و دار

گر قرب یار و مقصد اعلایت آرزوست

+ نوشته شده در  2017/7/2ساعت 1:46  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 

 

در وقت سحر گاهان دستی به دعا بردار

از خویش شکایت کن، ماه رمضان آمد

در خوردن چون حیوان بر هم زن و روزی چند

انسان شو و طاقت کن، ماه رمضان آمد

از زخم زبان بر خلق برگوی چه حاصل شد

هان، ترکِ شماتت کن، ماه رمضان آمد

... یتیمان را یا بیوۀ حیران را

سعیش پی حاجت کن، ماه رمضان آمد

از یک دل بشکسته حاجی تو به افطاری

صد کعبه عمارت کن، ماه رمضان آمد

از طاقچۀ نیسان قرآن غبار آلود

بردار قرائت کن، ماه رمضان آمد

با روزۀ یک ماهه مغرور مشو؛ عزمی

بر ترک رزالت کن، ماه رمضان آمد

خرما زحرام افطار تعلیقۀ جنّت نیست(2)

پرهیزِ سفاهت کن، ماه رمضان آمد

بلخی پی هر طاعت نفرین و دو صد لعنت

بر عامل رشوت کن، ماه رمضان آمد

 

+ نوشته شده در  2017/5/31ساعت 21:24  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 

ز حال دل تو چه پرسی؟ مگر نمی دانی

که بسته در خمِ آن هر دو زلفِ پر چین است

حریف گفت: رها ساز و یارِ دیگر گیر

بگفتمش: که وفادار، یار دیرین است

ز آفتاب قیامت مرا نباشد باک

که سایه بر سرم از ظلّ چتر زرّین است

دلا منال! ندیدی اگر جمال نکوش

چرا که جلوۀ او بهرِ چشمِ حق بین است

اگر چه هست حصار دیانتم محکم

ولی ز مستی چشم تو رخنه در دین است

خوشا دمی که دهم جان و چشم بگشایم

که قامت تو چو سروی به روی بالین است.

 

این قطعه (دیوان علامه شهید بلخی) چاپی نیامده است.

+ نوشته شده در  2017/5/24ساعت 20:38  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 

 

دیدی که بود خصم ملل انگلو فرانس؟*

در امن وصلح کرده خلل انگلو فرانس

بدنام شد به ریزش خون هیتلر فقید

دانسته شد که بود علل انگلوفرانس

امریک و روس و جرمن و جاپان چو کودکند

استاد کید و مکر و حیل انگلوفرانس

افریق و آسیا همه اش تا جنوب و شرق

پامال کرده حقّ دول، انگلوفرانس

صلح و صفا چو گربۀ عابد نمازشان

چنگال تیز، وقت عمل انگلوفرانس

از هر سه جسم ابنیه و پکت شرق و غرب

دارد مرام جنگ و جدل انگلوفرانس

با یک جهان حیله وری عاقبت شدند

در خاک مصر کشف حیل انگلوفرانس

قوم یهود سیۀ سینا شکافتن

دانی که گشت خار بغل انگلوفرانس؟

گویا شبان وادی ایمن به خواب بود

شد حمله ور چو گرگ اجل انگلوفرانس

ای تلخکام در این دو مکش انتظار شهد

داده به زهر، رنگ عسل انگلوفرانس

اسلام در خمار کسالت ز جام دوش

کرد استفاده از تو کسل انگلوفرانس

«بلخی»! مگر به مقصد اشغال آمدند

تکرار در ردیف غزل انگلوفرانس

*- انگلستان و فرانسه

+ نوشته شده در  2017/4/26ساعت 10:35  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 

 

 

ای که از ظاهر عزم تو بطون شد معلوم!(1)

هم ز اندازۀ پندار، فزون شد معلوم

درس یک روز که دادی به صف کرب و بلا

خوش عیاری است، حقیقت ز فسون شد معلوم

خطّ سیر همه شد حاشیه در دفتر عشق

تو چه کردی که به یک بار ستون شد معلوم؟

ای ذبیحی که خلیلت ز قفا می بالید

کان چه زان واقعه گم گشت، کنون شد معلوم(2)

خونبهایت به خدا، کس نشدی غیر خدای

روز بازار تو را قیمت خون شد معلوم

بردن زینب و کلثوم در آن معرکه چیست

رمز وحدت ز سراپرده برون شد معلوم

خصم بی دین که به تن جامۀ دین داری داشت،

خلق دیدند که بی دین شده، چون شد معلوم

نیک و بد هر دو رسیدند به سرحدّ کمال

از تو صبر و ستم از فرقۀ دون شد معلوم

شیر خوارت لب عطشان ز حرم بیرون جست

عقل بگریخت که؛ ای وای! جنون شد معلوم

یار جو بر لب شط تشنه دهد جان، «بلخی»!

همچو عبّاس عجب راهنمون شد معلوم

+ نوشته شده در  2017/4/13ساعت 12:22  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 

 

گفتند خوش در گوش دل؛ چون عاشق دیوانه شو

گر وصل او خواهی، ز خود بیگانه شو، بیگانه شو

در عشق او گر صادقی، باید بسوزی خویشتن

در شعلۀ عشقش، دلا! پروانه شو، پروانه شو

انسانی و داری شرف بر جمله خلق ما سلف(1)

چون از ملایک بهتری، فرزانه شو، فرزانه شو(2)

تا کی گرفتار هوس محبوسی اندر این قفس؟

تو شاهباز رفعتی، شاهانه شو، شاهانه شو

بگذار هستی را ز خود، فارغ شو از کبر و محن

همچون علی در راه حق مردانه شو، مردانه شو

تسلیم شو، بگذر ز جان، تا ره دهندت در جنان

با انبیا و اولیا همخانه شو، همخانه شو

در عشقش ار خواهی سبق، مطلب تو از حق غیر حق

در بارگاهش چون حسین جانانه شو، جانانه شو

«بلخی»! تو و این رتبه ها نبود به غیر از ادّعا

مجنون صفت در این جهان افسانه شو، افسانه شو

+ نوشته شده در  2017/4/12ساعت 10:9  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 

 

ما گرفتاران لیلاییم، مجنون میر ماست

از خرد بیگانه بودن باعث تشهیر ماست

گر خراب اندر خراباتیم، نقصان کی بریم؟

کز پی این یک خرابی، نوبت تعمیر ماست

در سر بازار هستی هیچ کس آزاد نیست

فارغ از عقلیم، امّا خود جنون زنجیر ماست

ما نشان کفر زلفش از ازل آورده ایم

محتسب هم تا ابد اندر پی تکفیر ماست

شاهد بزم همه در مسجد و میخانه، اوست

وصف او یک حسن مطلق، مابقی تعبیر ماست(1)

اختلاف شیخ و صوفی علّت واماندگی است

پای همّت بسته، می گویند کاین تقدیر ماست

جز قفای کور رفتن علّتی دیگر نداشت

این فلاکت ها که می بینی گریبانگیر ماست

گر متاع خانه را بردن مقصّر دزد بود،

خانه را بی پاسبان ماندن دگر تقصیر ماست

غفلت از نیروی ما رندان، خطر دارد، رقیب!

خود اگر رفتیم، این برق خفا شمشیر ماست

زاهدی گر از تحوّل یافت حسن عاقبت

عامل این مقتضی خاصیّت اکسیر ماست

«بلخیا»! سعیی که آهی از گنه پرّان شود

قلب پاک رحمتش آماجگاه تیر ماست

 

     محبس دهمزنگ-3/3/1340

 

+ نوشته شده در  2017/4/2ساعت 17:39  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 

 

 

تا کی تو هم دروغ بگویی و من دروغ؟

زاید به اجتماع فتن تن به تن دروغ

غافل مشو که هست زبان، مصدر زیان

صدخانه را به باد دهد یک سخن دروغ

تأثیر زهر داشت، بسا دیده شد که دل

افتد به کام مرگ چو گوید دهن دروغ

هر صفحه شاهدی است ز اوراق روزگار

کافاق تیره کرد ز دود محن دروغ

گر نسل آدمیم، چه حاجت که هر کدام

سامی شویم گاهی و یا آرین، دروغ

ز آداب اجتماع، تملّق چراست رسم؟

گویا به عصر ماست یکی از سنن، دروغ

کذب آن چنان رواست، تو گویی زفطرت است

گویا مکیده ایم به لب با لبن دروغ

ای نوجوان! مرنج که ما عاق مادریم

چندان که گفته ایم به قوم و وطن دروغ

مارا کنار مقبره عریان فکنده اند

داریم اعتماد به دزد کفن دروغ

ایمن مشو به وعدۀ فردای این و آن

بسیار دیده ایم که شد لافزن دروغ

ای مانده ره، شتاب! کز این رهنما نما

هرگونه وعده بود به جز ره زدن، دروغ

یغمای دی فسرد نواهای عندلیب

«بلخی»! مدار گوش به زاغ و زغن دروغ

 

                                    محبس دهمزنگ-12/8/1342

+ نوشته شده در  2017/3/25ساعت 10:15  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 


 

بهاریه 

آمد بهار من، گل من، با حساب نو

ذوق آزماست صحنۀ این انتخاب نو

ساقی به جام ریخت به مستان می جدید

یارب! ز جوجۀ دل زاهد کباب نو

مطرب به ساز خویش نواهای نو نواخت

شاهد! تو هم خرام کن از پیچ و تاب نو

یار نوی چو نیست، به مایار پارگین

بد نیست جلوه گر کُنَدی با نقاب نو

تا میگسار رنج نبیند ز محتسب،

یا لیتنی شعرت* به یک انقلاب نو

مسؤول امر کیست؟ سؤالی است از قدیم

اکنون به این سؤال بباید جواب نو

خائن، نمی نمود اگر منع ارتقا**

حاجت نمی فتاد به این اعتصاب نو

بنیان وحدتی تو بنه، ای جوان قوم***!

تا شیخ هم به ریش ببندد خضاب نو

 ز آیینۀ نفوس، کدورت ازاله**** به

کتمان عیب، می نتوان با حجاب نو

 سیر زمان گسیخت بسا بندها ز پای

صیّاد مرده نیست، حذر از طناب نو

این بار شمع علم به کف، عزم راه کن

«بلخی»! گذشت دور فضیلت مآب ها

تا بنگریم عصر جلالت مآب نو*

 

 

*- ای کاش آگاه می شدم

**- نسخه بدل: صوفی نکرد گر به فسون منع ارتقا

***- نسخه بدل: ای جوان قدم  

 

+ نوشته شده در  2017/3/15ساعت 9:32  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 

 

زین جهان، ای طالب ارشاد! عبرت لازم است

خاطرت گر شاد و گر ناشاد، عبرت لازم است

خندۀ، مکر عروس دهر، با هر کس دمی است

شد عزا بس حجلۀ داماد، عبرت لازم است

بر شد از کاخی، صباحی، شادی و بانگ سرور

شامگاهان گریه و فریاد، عبرت لازم است

هر نفس باد خزان زین بوستان- و احسرتا-

خم کند صدها قد شمشاد، عبرت لازم است

این نصیحت با سلیمان گفت مور پارسا

کز گذشت عمر همچون باد، عبرت لازم است

بوریا بافی به نی می گفت وقت بافتن

کز کلام و پند آن استاد عبرت لازم است

سرکشی ها خاک راهت کرد، ای نی!عاقبت

از تو بر ارباب استبداد، عبرت لازم است

مستبد مقتول وهم مصلوب وهم محروق شد

در کنار دجلۀ بغداد، عبرت لازم است

ساقیا می ده به یاد قیصر و خاقان که خُم

مجمعی باشد از آن اجساد، عبرت لازم است

آن که منع می زمستان کرد یعنی محتسب

خاک شد، در پای تاک افتاد، عبرت لازم است

یا چو مجنون پخته شو، یا در پی خوبان مرو

زانتحار و خامی فرهاد، عبرت لازم است

«بلخیا»! شد سوز عشقت ابروی خونریز یار

داده آتش جوهر فولاد، عبرت لازم است

+ نوشته شده در  2017/3/13ساعت 12:26  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 

 

راست گویم که ز بس فتنه ی ایام گذشت

نشه از دختر رز شهد لب از جام گذشت

زینت محفل امروز همه رنگ و ریا است

حسن آن شاهد مه پیکر گلفام گذشت

شیشه صاف است ولی باده ی مردافکن کو

می همان بود که اندر خم خیام گذشت

آه ما رفت به دلدار رسانید پیام

ای صباهان تو به خود پیچ که پیغام گذشت

حال مرغ دل من زان خم گیسو پرسید

آنچنان بسته به دام است که بادام گذشت

سیل اشک من دل ریش به تندی میریخت

کرد او غمزه و از سیل به آرام گذشت

نیک دانم که زیانی نبرد پخته ی عشق

ضرر ان کرد که جوشی نزد و خام گذشت

دیدن ابروی اقبال بکس نیست مدام

چون هلالیست که زود از لب هر بام گذشت

کشف و زهد تو طرفدار ندارد زاهد

پرتو مشعل علم آمد و اوهام گذشت

شرم کن شیخ دگر حرف ز اسلام مزن

چه جفاها ز تو بر پیکر اسلام گذشت

کام شیرین نتوان کرد جز از شربت عدل

بس ستمگار گزین دهر بنا کام گذشت

غرض آلود مکن جوهر مردی (بلخی)

مرد آنست که از کام هم از نام گذشت

+ نوشته شده در  2017/3/9ساعت 20:37  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 

ای عشق تو از عمر جهان حاصل بلخی

خاک قدمت سرمه ی چشم دل بلخی

باقوس دو ابرو و دومژگان پر از تیر

گویا که تو باشی حسنا قاتل بلخی

امروز گر از عشق من آثار نیابی

فردا شنوی زمزمه ی از گل بلخی


مجموعه لاله زار شهدا قسمت اول شامل ۶۹۹ صفحه و معرفی عده ای از شهدای سال های نخست حاکمیت حزب جنایتکار خلق و پرچم.
قرار بود این مجموعه به شکل کتاب چاپ گردد ولی بنا به دلایل که در متن آمده فعلا به انتشار الکترونیک آن اکنفا شد.
مجموعه حاصل سروی دوساله انجمن در جهت شناسایی و راجستر شهدا میباشد که اینک در دسترس خواننده گان قرار میگیرد. پروسه شناسایی شهدا که گامی به سوی مستند سازی جنایات میباشد ادامه دارد. امیدوارم با همکاری شما عزیزان بتوانیم قسمت دوم این مجموعه را نیز عنقریب آماده انتشار سازیم. با ارادت و اخلاص. راشد رستمی مسول انجمن خانواده شهدای افغانستان.

از جناب آقای راشد رستمی و خانم شهیده شراره بلخی یک جهان ممنون که با صداقت و پشت کار در راه خون خواهی شهدا تلاتش هایزیادی را به خرچ داده و یک لحظه خاموش ننشسته اند.

دانلود لیست نام شهدا

https://www.dropbox.com/s/mpujt17kuacnd9o/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87%20%DB%8C%20%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%87%20%D8%B2%D8%A7%D8%B1%20%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%20-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%A7%D9%88%D9%84%20.pdf?dl=0

+ نوشته شده در  2017/3/5ساعت 8:49  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 

 

                  به روح پاک مولانای بلخی

 

جنون افزا بـــود صهبـــــــای بلخــــــی               

 می عشق است در مینای بلخـــــــی

اگر حـــرف از مقید  بر  زبان  داشــت               

بود مطلق غرض سودای بلخــــــی

ز کثــــــرت گر سخن در مثـــنوی راند               

به وحدت جوش زد معنـــای بلخـــی

بکف دارند   غــــواصان  عـــــــرفان               

هزاران  گوهــر از  دریای  بلخــــی

درون   ذره کشــــــورها عیـــان  دیـد               

نگاه  تنــــد  بـــــرق آسای  بلخـــــی

نه  تنها   در  دل  قونیه اش  جاســت               

دل  هر  اهل  دل  شد جای  بلخـــــی

به  بلخ  و  روم  کی  گنــجد  کمالش               

دو عالم پر  شد  از غوغای بلخــــی

بسی  جام  از  خم   توحید  نوشیــــد               

نشد  تسکیــــن  استســــقای  بلخــــی

به  جز  بر  آستـــان  حق  نشد  خـم                

سر  پر  شور  استغنــــــای  بلخــــی

ادب  را  غنــــچۀ  اکمال  بشکفــــت               

ز یـــــمن  همــــت   والای   بلخـــــی

به قرن بیست از بلخـــــــی درود است

به  روح  پـــاک   مــــولانای  بلخــــی       


 

 

+ نوشته شده در  2010/5/13ساعت 15:20  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 
مغرور طول عمر مشو نصف او شب است

 وآن نصف روز هم همه در محنت و تب است

ساقــــی  بیار  بادۀ  گـــــل  فام  عافـــــیت 

 کاین جان عاریت شده هر لحظه بر لب است 

سهوالقلم نداشت  چو  آن  منشی  نخست

 هر فصل از این کتاب که بینی مــــبوب  است 

فرصت چو اندک است  بپا  خیز کار کن 

 بنگر چسان بکار تو خورشید و کوکب  است 

معمار قصر کون چه نقش بدیع  ساخت 

هر  کس  که  این  بدیع  شناسد  مؤدب  است

غوغای دهر نیست بجز خواهشات نفس 

 گر فتنه در  ممالک  و  تفریق  مشرب  است

آیا  چسان  ز  نالۀ  زن  بیوه  آگه  است 

 آن مست جام عیش  که  مرور  منصب  است

غفلت بسی خطا است ز ایتام خشک لب

ای آنکه خون خلق تو را باد  غب  غب است

صوفی تو چند روز  خدا  را  کنار  باش

 مردم  گرسنه اند  تو  را  جنگ  مذهب  است

بلخی اگر چه دعوی آزادگی بسی است

 آزاد  نیست  آنکه  بوجدان  مــعــــذب  است

۱۳۴۰/۵/۲۲  ـــ محبس دهمزنگ


 

خطابۀ انتباهی بلخی

ز عصای قال بگذر به  قدوم  حال  برخیز      

که به کاروان  رسیدن  نبود محال  برخیز 

به خیال خام هرگز نرسیده کس به  منزل    

تو بسوز پخته تر شو  ز چنان خیال برخیز

اگرت هوای کام است بشتاب نیم گام است   

 ستم  فراق   تا  کی  ز پی  وصال   برخیز

تو اگر دوام خواهی  ز وفا بنوش  جامی   

 بشکوۀ عشق و مستی نرسد زوال  برخیز

بنگر که مرغ دانش بفلک  کشود  شهپر  

تو که شاه  باز  بودی بکشای بال  برخیز

عجب است زان توکل که تو بار خلق باشی   

به قفای سعی وکوشش  بود  اتکال  برخیز

به طریق رادمردان قدمی بنه به مردی      

 که جمال و مال و شهرت تبود کمال برخیز

نبود به مرد مشکل ز حرام در گذشتن

 تو   به  پاس  بینوایان  ز  سر  حلال  برخیز

شده عمرها که بر ما ز رقیب طعن باقیست

 بزدا   ز   روی  مـــلّت  نم  انـــفعال  برخیز

به نخست رجم باید ز حریم محتسب را

 بشکاف  از  قـیامی  دل  ماه  و  سال  برخیز

ز یکی بلا چو رستی ز دگر بلا بیاندیش

 به هزار قید و شرط است کمک  شمال  برخیز

چو حجاب عیب و زشتی بجز از هنر نباشد

تو هم ای خجسته خواهر بصف  رجال  برخیز

به خوشی ز هیچ قومی نشده است جهل زایل

 به  سلاح  عـــلم  و  دانش  زرۀ  جدال  برخیز

مدد مسیح همت چو روان فزا است بلخی

 به  عظام  مرده  بر گو  ز  ســیاه  چال  برخیز

 


 

ما  را  به  باده  نوشی  مستی  گواه  کافیست

بر عفو جرم تقوی می عذر خواه کافیست 

کاخ  جــــنون  که  او  را  قــــید  حدود  نبود

 هر  بی  پناه  کاید  آنجا  پناه  کافـــیست

سامان  دلـــــــبری  را  هر    خو برو   ندارد

ور حسن محض باید یک روی ماه کافیست

مردش مخوان که شرم است اطلاق اسم مردی

 آنرا  که  رسم  مردی  تنها  کلاه  کافـیست 

جانا مراست یکدل بستی دو صف ز مژگان

زینسان  بقتل  عالم  یکـتن  سپاه  کافــیست

رضوان و حور و غلمان از شیخ شهر ما را

 گاهی  ز  چشم  مستش  نیم  نگاه  کافــیست

تضییع  وقت  تا   چند  در  خانقاه  صــوفی

پرهیز  خودپرستی  ارشــــاد  راه  کافــــیست

اتیان بطاعت ارنیست رو کن به شرمساری

 در  یاد  دوست  بودن  وقت  گــــناه  کافــیست

با  آبروی  مــــردم  بازی  مکن  بسی  شد

بهر  فنای  قومی  یک  روسـیاه  کافــــیست

از رفتگان چه باقیست یادی ز خو

 گر چشم عبرتی هست این انتباه کافـــیست

بی سوز دل چو نفعی  در  کثرت  دعا  نیس

ایــدل  اگر  بسوزی  با  نیم  آه  کافـــیست

در  بـــــند  زلف  بودن  آزادگـــیست

 ما را به صدق مطلب زندان و چاه کافیست

۱۳۴۰/۵/۱۱  ـــ   محبس دهمزنگ 
 

+ نوشته شده در  2010/5/5ساعت 23:8  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 
منقب حضرت زهرا (س)

طی شد بساط عمر برنج و مشاجرات         

دیـدم ز کــید چـــــــرخ بـــسی ناملایمات

طفلی ز مهد و دامن مادر گذشت زود        

در کـــوچه شد شــــروع زمـان ملاعبات

آن هم چوخواب رفت ومفادی بمن نکرد     

یعنی که بود خوردن و تفریح و مهملات

چون نوبت غرور جوانی بمن رسیــد        

 ﺑﺎ خـــلق و با خـــدای شـدم در محاربات

باقی در ادامۀ مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2010/5/2ساعت 22:11  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 

 

  بِسمِ اللّه الرَّحمنِ الرَّحیمِ

 حدیث کساَء با صدای علامه بلخی قسمت اول:

 http://de.youtube.com/watch?v=7t9co9D5EXU 

 حدیث کساء با صدای علامه بلخی قسمت دوم:

http://de.youtube.com/watch?v=cgBFPWgnolI 

حدیث کساء با صدای علامه بلخی قسمت سوم:

 http://de.youtube.com/watch?v=7_s6ZkLaMfQ

 

 

ترجمۀ حدیث شریف کساء بطور ترجیع 

 12 بند یادگار ایام زندان علامه بلخی (ره)

تقدیم برای ایام شهادت حضرت فاطمۀ زهراء(س)

 

   بند یک 

 باز  زد  بر  سرم  دگر  ســودا          

شد دلم پر ز شورش و  غوغا

به   تقاضای   الجنون  فــــنون         

 شد جــــنون دگر  به  من پـــیدا

عقل  حشمت  مقام    را دیـــدم            

لنگ لنگان روان سوی صحرا

گفتم  ای  حاکم   نظام   وجــود          

 می نشاید تو را در این  بــــیدا

از چه گشتی به کسوت مجـنون          

 مگرت برده  طــــــــرۀ   لــــیلا

گفت رو ، رو که من تهی دسـتم         

عشق  زد  بر  بـساط من  یغما

گفتمش ای خرد ز عشق مـــنال           

که  بود عشق  مقـصد  اقصی

گر  فـــروغ  تجــــلی اش  نــبود          

نیستی  غـــــیر  دیدۀ   اعــــما

هر کجا  دیدیش  ز  شوق  بـگو          

 ذکر  سبحان   ربــی   الاعلی

گفتمش این و بردمش با  عــزم           

تا  بـــدرگاه  عشــق   راهنما 

گفتم ای شعله ات جهــان افروز       

  عقل  باشـد  تو را  کمینه  گـدا

بار فرمان همی کشـــد بـر دوش          

آنچه   دانی   صلاح  او  فرما

به شکر خنده گفت:هان ای عقل          

اولاً   نویش    بایدت    صهبا

چون شدی بیخبر ز هستی و هم            

برفکن خویش را در این دریا

چیست  دریا  ولای  احمــد و آل          

غوطه زن تا شوی ز اهل صفا

هم  بود  بحـــر، هم  بود  کشتی        

   منجی   نوح   خمسة   النجبــا

چون   گرفتار   حادثـات   شدی           

یاد  کن  قصۀ  حدیث   کســاء

آن  حدیث  مبـــارکی  که  شدنـد           احمـد  و  اهلِ  بیت  زیر  عبــا

این بفرمود عشق،پس من و عقل        بر   گرفتیم   از  کَفَش   مینـــا

نوش  کردیم  جام  و این مطلـب          می شنیــــدیم از همه اعضاء :

       صفت از ذات حق چو نیست جدا

       پس  به  زیر  کساء که بود خدا

                                                            

                                                    بند دو

 

بعد  حمد  خدا  و  نعت  رسول          بشنو این حدیث را ز بـتــــــول

از  بـــیان  شفـــیعۀ   محــشر          هست در منتخب چنین منـــقول

که  به  یــــوم  سعید  از  ایام           پـــدرم  طبق  عادت  معمـــول

بـــدر حجره ام  ز  راه  کــــرم          منبع  لطــــــف حق نــود نزول

باقی در ادامۀ مطلب....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2010/4/27ساعت 22:52  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 
 

علامه شهید بلخی(ره) از نسل میر سید علی(جد سادات بلخاب)

  کانون فرهنگی وهفته نامه عصر نو

 

 از سيد اسحاق شجاعي


نسل ميرسيدعلي جد سادات بلخاب از سه فرزند او برجاي مانده اند که عبارت باشند از فرزندان ميرسيد حسين و ميرسيد محمد و ميرسيد مراد. بخشي از سادات قريه هاي پاي مزار و سيوک و مرغزار و کمرسادات و مرکز ترخوج و بسيار از سادات تگاب هاي سانچارک از بازماندگان ميرسيد حسين و بخش ديگر از فرزندان ميرسيد محمد هستند.
فرزندان ميرسيدعلي در همان اطراف و حظيره خودش مدفون هستند جز يکي به نام ميرسيد مراد که در قسمت شرقي دره بلخاب به خاک سپرده شده است و محل مراجعه و زيارت و برآورده شدن حاجات مردم است. نسل ميرسيد مراد در قريه هاي سرپل و ميرسيد مراد و قريه هاي ديگر اطراف جد خود زندگي مي کنند. علامه شهيد سيد اسماعيل بلخي از نسل ميرسيد مراد بوده و در قريه سرپل به دنيا آمده است.

فرزندان ميرسيد علي پس از او راه پدر خود را ادامه دادند و پرچم دين و دانش را بردوش گرفتند. اولين عالمي که نام و مشخصات او تا اندازه هايي ثبت شده است مرحوم سيد مسعود بلخي است. او از قريه مغزار بوده و ظاهرا در حوزه علميه مشهد درس خوانده و به بلخاب بازگشته و به ارشاد و هدايت مردم پرداخته است. گرچه ما از تولد و وفات و فعاليت هاي علمي و ديني او اطلاع دقيقي نداريم. 


باقی در ادامۀ مطلب...
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2010/3/11ساعت 0:9  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 
 

 اشعار علامه بلخی در بارۀ انسان

 

1. ز عصای قال بگذر به  قدوم  حال  برخیز ......

2. ما  را  به  باده  نوشی  مستی  گواه  کافیست.....

3. مغرور طول عمر مشو نصف او شب است.....

4. ناز عشق است که بر سنبل نسرین آموخت........   

5. سخن است آنکه توچون لؤلؤ لالا  داری  ..........

6. هر  که  رهش  وادی  لیــــــلاستی  .........

7.سهمیست هـــر  کسی  را  مقدار  زندگانی ..........

8. بازار  دهر  نبود  جز  ماجــــرا  فروشی    .......

9. دیده  شد  راه  روان  در  طلـــب  کام  بسی ........

10. مزد عزم تن  گذشتن  راست  جان  دیگری .........

 

 

باقی در ادامۀ مطلب.....                                             


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2010/1/7ساعت 19:31  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 
   

اشعار علامه بلخی( محرم 3)

 

۱. محوند کاینات سراسر بکار عشق......

۲.  ای بسرعاشقان گرمی صهــــبای   تــــو ......

باقی در ادامۀ مطلب....                 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/12/9ساعت 0:7  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 
لیستی از چند تن از مفقودالاثران :

http://www.pbalchi313.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  2009/9/9ساعت 11:6  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 
 
اشعار علامه در بارۀ  خودشان ۲
 
 
 
۱ ـ ما را دیار عشق زمانی مقام شد......
۲ ـ هر کس که چو ما طالب منزلگۀ یار است......
۳ ـ قطره ام   لیک  ز بحری  که  محیطم  از اوست.....
۴ ـ ما عاشقیم مقصد ما جلب  سود   نیست.......
۵ ـ ما را شرار عشق به  وضع  عجیب  سوخت......
۶ ـ در کوی خرابات که شه هست و گدا هست.......
۷ ـ دوست جای دیگر و من مانده ام در کوی دوست..........
۸ ـ ما را نه غم جنت و نه حسرت حور است........
۹ ـ دل   که   آشفتۀ  آن  طُرۀ   طرار  شود..........

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/4/18ساعت 1:32  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 
 

معرفی کتاب شب دیجور از سید اسحاق شجاعی

كتاب حاضر كه شامل 8 بخش و 3 پیوست می‌باشد به شرح حال و آثار مربوط به علامه شهید سیداسماعیل بلخی شاعر، عالم و مبارزه مشهور افغانستان می‌پردازد. از جمله مندرجات كتاب عبارتست از: از نگاه تا بیگاه (مقاله‌ای در خصوص بلخاب زادگاه علامه، مقاله‌ای در باب شهادتش و متن گفت‌وگویی با دو دختر گرامش صدیقه و خدیجه بلخی، در حدیث دیگران (سیمای زندگانی سیاسی و دینی ایشان از نظر علماء، رجال، و سیاسیون چون: امام خمینی (ره) آیت‌الله حجت، امام موسی صدر، .....)، در باغ خاطرات (شامل خاطراتی از علامه بلخی از زبان شخصیتها و علماء و دوستان)، مقاله‌ها (شامل 18 مقاله درباره افغانستان و قیام علامه، فعالیتهای سیاسی و مذهبی، ویژگیهای شخصیتی و اندیشه‌های بنیادی علامه و مواردی از این قبیل)، میراث جاودانی (معرفی دو نسخه خطی و گزیده‌ای از تعدادی سخنرانی، خاطرات زندان، نامه‌ها و اشعار علامه به همراه توضیح و نقدی خلاصه)، هم‌صدا با حلق اسماعیل (شامل 16 قطعه شعر در قالبهای رباعی، غزل، آزاد كه درباره علامه سروده شده است)، بازتاب (شامل معرفی كنگره‌ها و سمینارها، متن ویژه‌نامه‌ها و معرفی كتابها و بریده جراید مربوط به علامه بلخی)، پیوست اول: سال‌شمار زندگی علامه از تولد تا شهادت، شجره‌نامه و زندگی‌نامه علی‌آقا بلخی پسر علامه. پیوست دوم: فهرست نامهای كسان و جایها، پیوست سوم: تصویرها و نمونه‌های دست‌خط علامه و اشعار خوشنویسی‌شده به همراه زیرنویس.

http://www.iricap.com/book.asp?id=704

+ نوشته شده در  2009/2/4ساعت 8:7  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 
 

بسم الله الرحمن الرحیم 

این زندگینامه توسط یکی از نوه های علامه شهید بلخی(ره)، خانم سیده افسانه اکبرزاده 

برای دیوان علامه تهیه شده و توسط حاجیه خانم خدیجه بلخی دختربزرگوار علامه بلخی

باز نگری و در جوزای سال ۱۳۸۱ هجری شمسی به چاپ رسیده است.

  گوشه هایی از زندگی شهید علامه بلخی(ره)

علامه شهید سید اسماعیل بلخی (ره) از  چهل و هشت سال عمرشان پانزده سال آن را

 در  حبس و  سی  و دو  سال  باقی  مانده  را  در  فراق  از  دیار  و  تبعید گذرانیده اند.

 بخشهای قابل بررسی زندگی علامه بلخی (۱۳۴۷ـ۱۲۹۹) بر نوع نگرش او بر مصایب ،

 مشکلات  و نارسایی ها به چند گروه تقسیم  می شود :..........

 متن کامل در ادامۀ مطلب

 خاطرات علمای بر جسته با علامه بلخی(ره)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/1/20ساعت 22:55  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 
                                                   

فهرست اشعار علامه در بارۀ وطن

 

۱ـ حاجتی نیست به پرسش که چه نام است اینجا....

۲ـ مایۀ آسایش جان خون و استقلال ما....

۳ـ زادگاه نامور مردان هرات....

۴ـ شرم است که شد رنگ لب و شانۀ ما قرض....

۵ـ ما را ز می و میکده مطلوب دگر هست.....

۶ـ در بسم الله وحدت با نقطۀ خون باید.....

۷ـ ای وکیل این دوره ، ناله را ز دل سر کن.....

۸ـ باده نوشان چو سحرگه بدعا برخیزند.....

۹ـ مستبد ای کهنه شاگرد فرنگ.....

 ۱۰ـ این بار منتخب شده از ما شو ای وکیل....

۱۱ـ باز مطرب زد عجب چنگِ دگر....

۱۲ـ زین جهانی که در آنیم بجز غم مطلب.....

۱۳ـ دل که در وی عشق نبود حفرۀ تنگ است و بس....

۱۴ـ بوی عنبر دارد گرد و غبار گردیز......

۱۴ـ ای سوز دل پیامی گو با پیام امروز......

۱۵ ـ بر در میکده منقوش چنین ارشاد است........

۱۶ـ دانی چه سبب شد که بود پیشۀ ما قرض......

۱۷ـ این جنگ و جدال بشر از علت جهل است.....

۱۸ ـ ما درس تمدن ز چه در سینه نداریم.......

۱۹ ـ چه ابتلا است که در هر بلاد می نگرم......

۲۰ ـ ای هموطنان هموطنان هموطنان کو........  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/1/12ساعت 8:21  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 
  

فهرست اشعار بلخی ( جهانداری ۱ )

۱ ـ دانسته شد که خصم ملل جز یهود نیست.....

۲ ـ شد چند روزی در جهان کز " یونو" این آواز شد.....

۳ ـ سالها شد، گشته مطرح در جهان خلع سلاح.....

۴ ـ از خون بینوایان اخز مفاد تا کی......

۵ ـ ای خواجه ! جهان یعنی یک خنده و صد گریه.....

۶ ـ افتاده بشرسخت به قلاب سیاست......

۷ ـ مرا جام دل از این یاد خون است....

۸ ـ افتاده ام امروز به سودای مودت.....

۹ ـ در قرن مشعشع چه عجب فتنه عیان است....

۱۰ ـ دیدی ز جهان سلسله داران همه رفتند ......

۱۱ ـ  بسا شرم است بر مردی که از جور زمان گرید.....

۱۲ ـ در بسم الله وحدت با نقطۀ خون باید....

۱۳ ـ پرگار چرخ گردون دارد مدار آخر.....

۱۴ ـ فارغ  از مکتب عشاق جوانی آید.....

۱۵ ـ کی دهن شیرین توان از صحبت حلوا فروش.....

۱۶ ـ سحرگه غنچه چون بر چهرۀ باد صبا خندد......

۱۷ ـ افزوده بدل بــــسکه تمــــــنای تمـــــدن........

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/1/6ساعت 1:10  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 
 

فهرست اشعار بلخی در بارۀ معصومین (ع)

۱ ـ پر فتنه شد تمام جهان وا محمّدا (ص).......

۲ـ هست به ما مرشد و مولا علی.......

۳ ـ  ای غایب از نظر شده یا صاحب الزمان.....  

۴ـ یک  جلوه  نما  عالم  ایجاد  فنــــا  کن.......

۵ـ ملکی لیک به شکل بشرت  ساختــــه اند .....

۶ـ ای حب تو میزان حقیقت و مجاز است .....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/1/5ساعت 9:57  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  | 
   

 فهرست اشعار بلخی ( جهانداری ۲ )

۱ـ اساس شور و شر ای قاره پیما ......           


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/12/30ساعت 10:3  توسط شهیده ﺷﺮاﺭﻩ بلخی  |