مغرور طول عمر مشو نصف او شب است
وآن نصف روز هم همه در محنت و تب است
ساقــــی بیار بادۀ گـــــل فام عافـــــیت
کاین جان عاریت شده هر لحظه بر لب است
سهوالقلم نداشت چو آن منشی نخست
هر فصل از این کتاب که بینی مــــبوب است
فرصت چو اندک است بپا خیز کار کن
بنگر چسان بکار تو خورشید و کوکب است
معمار قصر کون چه نقش بدیع ساخت
هر کس که این بدیع شناسد مؤدب است
غوغای دهر نیست بجز خواهشات نفس
گر فتنه در ممالک و تفریق مشرب است
آیا چسان ز نالۀ زن بیوه آگه است
آن مست جام عیش که مرور منصب است
غفلت بسی خطا است ز ایتام خشک لب
ای آنکه خون خلق تو را باد غب غب است
صوفی تو چند روز خدا را کنار باش
مردم گرسنه اند تو را جنگ مذهب است
بلخی اگر چه دعوی آزادگی بسی است
آزاد نیست آنکه بوجدان مــعــــذب است
۱۳۴۰/۵/۲۲ ـــ محبس دهمزنگ
خطابۀ انتباهی بلخی
ز عصای قال بگذر به قدوم حال برخیز
که به کاروان رسیدن نبود محال برخیز
به خیال خام هرگز نرسیده کس به منزل
تو بسوز پخته تر شو ز چنان خیال برخیز
اگرت هوای کام است بشتاب نیم گام است
ستم فراق تا کی ز پی وصال برخیز
تو اگر دوام خواهی ز وفا بنوش جامی
بشکوۀ عشق و مستی نرسد زوال برخیز
بنگر که مرغ دانش بفلک کشود شهپر
تو که شاه باز بودی بکشای بال برخیز
عجب است زان توکل که تو بار خلق باشی
به قفای سعی وکوشش بود اتکال برخیز
به طریق رادمردان قدمی بنه به مردی
که جمال و مال و شهرت تبود کمال برخیز
نبود به مرد مشکل ز حرام در گذشتن
تو به پاس بینوایان ز سر حلال برخیز
شده عمرها که بر ما ز رقیب طعن باقیست
بزدا ز روی مـــلّت نم انـــفعال برخیز
به نخست رجم باید ز حریم محتسب را
بشکاف از قـیامی دل ماه و سال برخیز
ز یکی بلا چو رستی ز دگر بلا بیاندیش
به هزار قید و شرط است کمک شمال برخیز
چو حجاب عیب و زشتی بجز از هنر نباشد
تو هم ای خجسته خواهر بصف رجال برخیز
به خوشی ز هیچ قومی نشده است جهل زایل
به سلاح عـــلم و دانش زرۀ جدال برخیز
مدد مسیح همت چو روان فزا است بلخی
به عظام مرده بر گو ز ســیاه چال برخیز
ما را به باده نوشی مستی گواه کافیست
بر عفو جرم تقوی می عذر خواه کافیست
کاخ جــــنون که او را قــــید حدود نبود
هر بی پناه کاید آنجا پناه کافـــیست
سامان دلـــــــبری را هر خو برو ندارد
ور حسن محض باید یک روی ماه کافیست
مردش مخوان که شرم است اطلاق اسم مردی
آنرا که رسم مردی تنها کلاه کافـیست
جانا مراست یکدل بستی دو صف ز مژگان
زینسان بقتل عالم یکـتن سپاه کافــیست
رضوان و حور و غلمان از شیخ شهر ما را
گاهی ز چشم مستش نیم نگاه کافــیست
تضییع وقت تا چند در خانقاه صــوفی
پرهیز خودپرستی ارشــــاد راه کافــــیست
اتیان بطاعت ارنیست رو کن به شرمساری
در یاد دوست بودن وقت گــــناه کافــیست
با آبروی مــــردم بازی مکن بسی شد
بهر فنای قومی یک روسـیاه کافــــیست
از رفتگان چه باقیست یادی ز خو
گر چشم عبرتی هست این انتباه کافـــیست
بی سوز دل چو نفعی در کثرت دعا نیس
ایــدل اگر بسوزی با نیم آه کافـــیست
در بـــــند زلف بودن آزادگـــیست
ما را به صدق مطلب زندان و چاه کافیست
۱۳۴۰/۵/۱۱ ـــ محبس دهمزنگ